اگرکه پشت من از بار حادثات خمید / شکسته زلفا جعد ترا که خمانید
خمیده پشتی وگوژی نشان پیرانست / دو زلف تو پسرا از چه کوژ گشت و خمید
شنیده بودم در آب موی گردد مار / کجا بتابد بر وی به سالها خورشید
من آن ندیدم و دیدم در آب عارض تو / خمیده طره و شد مار و قلب من بگزید
دو طره برد و بناگوش روشنت گویی / دو عقربست ز دو گوشههای ماه پدید
به برج عقرب هرکس شنیده باشد ماه / ولیک عقرب در برج ماه کس نشنید
معاشران بگذارید وبگذربد از من / که دشنههای غمم رشتهٔ حیات برید
بریده ساخت ز یاران و دوستان، گویی / مرا زمانه در آن شهر، عضو زاید دید
جز آن گلی که به نوروز چیدم از رخ دوست / گذشت سالی و دستم گل مراد نچید
گزیدم از همه خوبان بتی که از شوخی / ز دوستان به دل دشمن، انتقام کشید
نهفتمش به ته قلب، قلب من بشکافت / نهادمش به سر چشم، دیدهام بخلید
گسیخت رشتهٔ پیوند دوستاران را / برفت و واسطهٔالعقد دشمنان گردید
ز درد ناله نمودیم نایمان بفشرد / به عجزنامه نوشتیم نامهمان بدرید
به اعتراض گذشتیم، عرضه کرد به قهر / درون خانه نشستیم، خانمان کوبید
چه عهد بودکه بر جان عاشقان بخشود / چه روز بود که بر روی دوستان خندید
سیاستشهمهخوف است و هیچ نیست رجاء / طریقتش همه بیم است و هیچ نیست امید
گزید عقرب زلفش دل مرا باری / جزای آنکه دل، او را ز جمله شهر گزید
بغارتید و تبه کرد صبر و دین و دلم / دلم ز روی رضا برد و دین من دزدید
به باغ رفتم و دیدم که مرغکی آزاد / نشسته بود به شاخ گلی و مینالید
سئوال کردم وگفتم ترا چه شد؟ گفتا / به حال و روز توام دل گرفت و اشک چکید
ز خانه رفتم و بر روی پل نهادم گام / زبار محنت من ناف پل به خاک رسید
به زندهرود یکی قطره ز اشک من افتاد / به رنگ خون شد و سیلی عظیم از آن جنبید
به مرگ نیمنفس راه داشتم که ز راه / رسید پیک و ز یاران مرا بداد نوید
خجستهنامهای آورد کاز رسیدن او / گل نشاط من از شاخ آرزو شکفید
نگارخانهٔ چین بود گفتی آن نامه / به زیر هر خطش اندر دوصد نگار پدید
لطیف نثری چون شوشهای زر سره / بدیع نظمی چون رشتههای مرواربد
به چربدستی بنگاشته خطی که همی / ز خط یاقوت از قوت قلم چربید
نبشته همره نامه یکی قصیدهٔ تر / کش از مسام عبارات، شهد ناب زهید
علی، عبد رسولی، بلی چو خامه گرفت / چنان نویسدکاز فضل آن بزرگ، سزید
ز بس که در غم ایام یاعلی گفتم / به روزبازبسینم علی به داد رسید
به راستی علیا! این بلند چامه چه بود / که از خلال سطورش ستاره میتابید
بدین قصیده تو با عسجدی شدی همسر / وزان کتاب برابر شدی به ابن عمید
سزای قافیت دال ذال خواهم گفت / نه بلکه ابن عمید است مرترا تلمیذ
تویی نشانه مران فاضلان پیشن را / چنان که بیرونی را، غیاث دین جمشید
نبشته بودی کان چامهٔ مضارع را / به خواجه خواندم و بشنید وسخت بپسندید
به نام خواجه مرا شعرها بسی باشد / به نامهای که پس از مرگ من شود بادید
به جای آنکه دگر خواجگان به هیچ مرا / فروختند و وی از پاکی تبار خرید
من از دو مرد به گیتی سپاس دارم و بس / یکی برفت و دگر باد سالها جاوبد
من آن کسم که نپیوندم و چو پیوستم / به هیچ حیله نیارند رشتهام گسلید
به روزگاری من جان به راه دوست دهم / که دوستان نتوانند نام دوست شنید
طمع به مال و بنانش نکردهام لیکن / مرا فتوت ذاتیش سوی خواجه کشید
وز اصطناع و حمایتش چار سال تمام / به کار بودم و فارغ ز قیدگفت و شنید
دربغ و دردکه این روزگار سفلهنواز / به جای مرغ سخن گوی، زاغ بنشانید
بزرگوارا! از فیض رشحهٔ قلمت / زکشتزار خیالم گل وصال دمید
به ری طبرزد و فانید از اصفهان شد و تو / به اصفهان زری آری طبرزد و فانید
چوناز سیاه و سپیدمتهی است کف، صلهات / سخن فرستم وکاغذکنم سیاه و سپید
هماره تا ز خراسان دوباره تیغ زند / سوار چرخ، که در خوروران به خون غلطید
تو شاد باش و ز فضل و ادب حمایت کن / گذشته اخترت از تیر و قدرت از ناهید