ملک‌الشعرای بهار › تغزل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دلم از عشق آن بت نوشاد / چند باید شکسته و ناشاد
چند باید ستم براین دل و جور / که دل است این‌، نه آهن و پولاد
آمد آن تیره روز و نامش عشق / خرمن صبر من به داد به باد
وای ازین عشق و داد ازو که مرا / کس ازین عشق می‌نگیرد داد
عشق دردی است کاندرین گیتی / داروی او حکیم نفرستاد
هر بنائی ز بیخ و بن برکند / می ندانم که این بنا که نهاد
چشمم از درد عشق در زاری / دلم از شور عشق در فریاد
گشته این یک چو آذر برزین / گشته آن یک چو دجلهٔ بغداد
هرکه را عشق زد به دامن دست / بایدش دین و دل ز دست بداد
راست چون من که هم ز روز نخست / دین و دل دادم آنچه بادا باد
گر غمی گشت دل چه غم که شود / از مدیح ولی یزدان شاد
شیر یزدان علی که پیغمبر / درکف او لوای ایمان داد
آن کش اندر غدیر خم یزدان / داد دیهیم دین و خاتم داد
آن که از کندن در خیبر / کرد دین نبی قوی بنیاد