ملک‌الشعرای بهار › دختر گدا| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گویند سیم و زر به گدایان خدا نداد / جان پدر بگوی بدانم چرا نداد؟‌!
از پیش ما گذشت خدا و نداد چیز / دیشب‌، که نان نسیه به ما نانوا نداد
جان پدر بگوی بدانم خدا نبود / آن شخص خوش‌لباس که چیزی به ما نداد؟
گر او خدا نبود چرا اعتنا نکرد / بر ما و هیچ چیز به طفل گدا نداد؟
شخصی خیال که چیزی دهد ولی / آژان میان فتاد و ردم کرد و جا نداد
گفتم که مرده مادر و بابام ناخوش است / کس شاهی ای برای غذا و دوا نداد
همسایه روضه خواند و غذا داد، پس چرا / بیرون در به جمع فقیران غذا نداد
دیدم کلاهی ای زدم در تو را براند / وز دوری خورش به تو یک لوبیا نداد
دایم به قهوه‌خانه سماور صدا دهد / یکبار هم سماور بابا صدا نداد
بقال بی‌مروت از آن میوه‌ها به من / یک آلوی کفک زدهٔ کم‌بها نداد
نزدیک نانوا سر پا بودم و کسی / یک لقمه نان به دست من ناشتا نداد
مردی گرفت لپ مرا و فشرد و رفت / چیزی ولی به دست من بینوا نداد
از این همه درخت که باشد میان شهر / یک شاخه نیز منقل ما را جلا نداد