ملک‌الشعرای بهار › جواب قصیدهٔ ادیب‌الممالک (در حادثه شکستن دست بهار)هم| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شکست دستی کز خامه بی‌نگار آورد / نگارها ز سرکلک زرنگار آورد
شکست دستی کاندر پرند روم و طراز / هزار سحر مبین هردم آشکار آورد
شکست دستی کز شاهدان حجلهٔ طبع / بت بهار در ایوان نوبهار آورد
شکست دستی کاندر سخن ید بیضا / پی شکستن فرعونیان به کار آورد
شکست‌دستی کز یک اشاره در صف باغ / براند زاغ وز مرغان در آن هزار آورد
شکست دستی کز تیغ آبدار زبان / به روز معرکه اعجاز ذوالفقار آورد
شکست دستی کز ساعد و بنان لطیف / به کوه آهن و پولاد انکسار آورد
شکست دستی‌، کز لوح سیم وشوشهٔ زر / بگرد خانهٔ ما آهنین حصار آورد
شکست دستی‌، کاندر مشام اهل هنر / چو کاروان ختن‌، نافه ی تتار آورد
شکست دستی‌، کز نور آن یراعه فضل / همی به ساعد دانشوران سوار آورد
هزار بند گسست از طلسم جادویان / هزار معجزه ازکلک مشکبار آورد
گه مناظره در احتجاج و استدلال / روان خصم دغل را به زینهار آورد
نمود خیره ز دانش‌، روان بهمنیار / گواژه بر هنر و هوش ( کوشیار) آورد
نخست گوهر دانش نثارکرد به خلق / دوباره گوهر جان را پی نثار آورد
ای آن ادیب سخندان و نکته‌سنج بلیغ / که ایزدت به خرد، رهنما و یار آورد
بنان توست که در عرصه‌، کلک راجل را / فراز دوش کمیت سخن‌، سوار آورد
شکست دست تو، تنها نه جان ما فرسود / که عالمی را محزون و سوگوار آورد
سپهر خورد یمین بر یمین پاک تو، زان / برای خود شرف و قدر و اعتبار آورد
سپس‌به‌نقض یمین‌شد،‌ازآنکه‌می‌دانست / یمین تو بهمه مردمان‌، یسار آورد
کجا که کسر یمین تو کرد و نقض یمین / به بار یزدان خود را گناهکار آورد
نه با تو تنها کرد این خلاف‌، بلکه بعمد / خلاف گفته و فرمان کردگار آورد
شکسته بادش تیر و کمان که در نخجیر / هژبر بیشه ی فرهنگ را، شکار آورد
بریده‌ بادش ساعد،‌ دریده‌ بادش پوست / که دستبرد بر آن دست استوار آورد
بهم شکست دل و دست باغبان بهار / سرشک خونین در چشم جویبار آورد
تویی که دست تو با خامهٔ سیاه و نزار / رخ عدو سیه و خاطرش نزار آورد
وفا ز قلب تو بر خویش پایمرد آورد / هنر ز دست‌ تو برخویش دستیار آورد
اگرشنیدی موسی ز چوب‌،‌ثعبان ساخت / وگر شنیدی جادو به سحر، مار آورد
یکی ببین ید بیضای خوبش را که چه سان / عصای سحرکش و مار سحرخوار آورد
اگر سلالهٔ آزر، به نار نمرودی / بهار و لاله پدید از شرار نار آورد
کف کریم تو با ساعد مساعد فضل / ز زند خامه به جان عدو، شرار آورد
تو در قطار نبی نوع خود چنانستی / که شیر را به ‌شتر، کس به ‌یک قطار آورد
اگر صداع برد ابله ازتو باک نه‌، زانک / شراب کهنه به مغز جوان خمار آورد
ولی برای رقیبت سرایم از در پند / حکایتی که برای کدو چنار آورد
شکست دست تو، حرز تن است زانکه خضر / شکست کشتی آن راکه برکنار آورد
دل شکسته بود بارگاه بار خدای / هزار بار در آنجا فرود بار آورد
اگرزمانه به کام توریخت زهر و سپس / به جام خصم‌، می‌ ناب خوشگوار آورد
بهل که یار دغل باز نیک غره شود / به‌ بخت خویش و ز نقشی که‌ در قمار آورد
دو روی داردگیتی که مردم از یک روی / نمود خوار و از آن روی شادخوار آورد
اگر زیکسو برکعبتین سه بینی ویک / ز سوی دیگرنقش شش وچهارآورد
چو ناروا سوی بالاکشید، پستش کرد / چوناستوده گرامیش کرد، خوارآورد
مگر نبینی پرویزن آنچه بر سر داشت / فراز خاک‌، نگونسار و خاکسار آورد
بهوش باش که گوساله را فرود آرد / ازین منار کسی کش برین منار آورد
نهنگ را برد از آبشار زی دریا / کسی کش از دل دریا در آبشار آورد
ازآن قبل که تو از راه راست کج نشدی / خدات در همه احوال رستگار آورد