ملک‌الشعرای بهار › آمال شاعر| ” میراث‌دار ادب پارسی “

فروردین آمد، سپس بهمن و اسفند / ای ماه بدین مژده بر آذر فکن اسپند
ورگویی ما آذر و اسپند نداربم / آن خال سیه چیست برآن چهرهٔ دلبند؟
غم‌نیست گر این‌خانه تهی‌از همه کالاست / عشق است و وفا نادره کالای خردمند
هر جا که تویی از رخ زیبای تو مشکو / لعبتکدهٔ چین بود و سغد سمرقند
هرچند گرفتارم، آزادم آزاد / هرچند تهیدستم‌، خرسندم خرسند
بربسته‌ام از هرچه به جز چهر تو، دیده / بگسسته‌ام از هرچه به جز مهر تو، پیوند
ای روی تو چونان که کنی تعبیه در باغ / یک دسته گل سوری برسروبرومند
جز یاد تو از نای من آواز نیاید / هرچند نمایند جدا بند من از بند
گر بر ستخوان‌بندم‌،‌چون‌نی‌مگراز ضعف / یاد تو ز هر بند من آرد شکر و قند
ما پار ز فروردین جز بند ندیدیم / وان بند بپایید به ما تا مه اسفند
گر پار زبون گشتیم از دمدمهٔ دیو / امسال بیاساییم از لطف خداوند
برخیز و به بستان گذر امروزکه بستان / از لاله و نسرین به بهشتست همانند
درکوه تو گفتی که یکی زلزله افتاد / وآنگه ز دل خاک به صحرا بپراکند
صد کان پر از گوهر و صد گنج پر از زر / صد مخزن پیروزه وصد معدن یاکند
صحرا ز گل لعل چو رامشگه پروبز / بستان ز گل سرخ چو آتشگه ریوند
بلبل چو مغان خرده اوستا کند از بر / مرغان دگر زندکنند از بر و پا زند
یک مرغ نیایشگر مهر آمد و فرورد / یک مرغ ستایشگر ارد آمد وپارند
فرورد ز مینو به جهان آمد و آورد / همراه‌، گل سرخ بسی فره و اورند
برگیر می لعل از آن پیش که در باغ / برلعل لب غنچه نهد صبح، شکرخند
صبح ‌است‌ و گلان‌ دیده گمارند به‌ خورشید / چون سوی بت نوش‌لبی‌، شیفته‌ای چند
ما نیز نیایش‌، بر خورشید گزاربم / خوشا که نیایش بر خورشید گزارند
آنگه که برون آید و از اوج بتابد / و آنگاه که پنهان شود اندر پس الوند
زرین شود از تافتنش سینهٔ البرز / چون غیبهٔ زر از بر خفتان و قراگند
چون خیمهٔ زربفت شود باز چو تابد / مهر از شفق مغرب بر کوه دماوند
یا چون رخ ضحاک بدانگه که فریدون / بنمود رخ خویش بدان جادوی دروند
*‌ / *‌
شد کشور ایران چو یکی باغ شکفته / از ساحل جیحون همه تا ساحل اروند
مرغان سخن پارسی آغاز نهادند / از بندر شاهی همه تا بارهٔ دربند
هرمزد چنین ملک گرانمایه به ما داد / زردشت بیاراستش از حکمت و از پند
گر فر کیان باز به ما روی نماید / بیرون رود از کشور ما خواری و آفند
وز نیروی هرمزد، درآید به کف ما / آنچ از کف ما رفت به جادویی و ترفند
آباد شود بار دگر کشور دارا / و آراسته گردند و باندام و خوش آیند
آن طاق که شد ساخته بر ساحل دجله / و آن کاخ که شد سوخته در دامن سیوند
هر شهر شود کشور و هر قریه شود شهر / هر سنگ شود گوهر و هر زهر شود قند
دیگر دُر غلطان رسد از خطهٔ بحرین / دیگر زر رویان رسد از کوه سگاوند
از چهرهٔ کان‌ها فتد آن پردهٔ اهمال / چون پردهٔ خجلت ز عذار بت دلبند
بانگ ره آهن ز چپ و راست برآید / چون نعرهٔ دیوان برون تاخته از بند
صد قافله داخل شود از رهگذر روم / صد قافله بیرون رود از رهگذر هند
بندر شود از کشتی چون بیشهٔ انبوه / هر کشتی غرنده‌، چو شیر نر ارغند
از علم و صناعت شود این دوره گرامی / وز مال و بضاعت شود این خطه گرامند
بار دگر افتد به سر این قو‌م کهن را / آن فخر کز اجداد قدیم است پس افکند
آن دیو کجا کارش پیوسته دروغست / از مرز کیان برگسلد بویه و پیوند
دوران جوانمردی و آزادی و رادی / با دید شود چون شود این ملک برومند
ورزنده شود مردم و ورزیده شود خاک / از کوه گشاید ره و بر رود نهد بند
پیشه‌ور و صنعتگر و دهقان و کدیور / ورزشگر و جنگاور و کوشا و قوی زند
پاکیزه و رخشنده شود نفس به تعلیم / چونان که گوارنده شود آب در آوند
گردد ز نکوکاری و دانایی و پاکی / عمرکم ایرانی افزون ز صد و اند
بر کار شود مردم دانشور پرکار / نابود شود این گره لافزن رند
ور زان که نمانم من و آن روز نبینم / این چامه بماناد بدین طرفه پساوند
آن کس که دلش بستهٔ جاهست و زر و مال / از دیده خود بیند، بر خلق خداوند
چون گنده‌دهان کز خرد و فهم ‌به ‌دور است / گویدکه مگر کام همه خلق کندگند
آن کس که دلش بستهٔ فکریست چه داند / فکر دگری چون و خیال دگری چند؟
این خواندن افکار بود کار حکیمان / بقال‌، گزر داند و جزار جگربند
شیبانی اگر خواندی این چامه نگفتی / «‌زردشت گر آتش را بستاید در زند»
این شعر به آیین لبیبی است که فرمود / « گویند نخستین سخن از نامهٔ پازند»