گلعذاران جهان بسیارند / لیک پیش گل رویت خارند
دل نگهدار که خوبان دل را / چون گرفتند نگه میدارند
مده آزار دل من که بتان / دل عشاق نمیآزارند
گر شنیدی که نکویان جهان / بیوفایند و شقاوت کارند
مرو از راه که آن بیادبان / همه بازاری و سردم دارند
تو نجیبی و نکویان نجیب / همه با رحم و نکوکردارند
لاله رویند ولیکن هرگز / داغ محنت به دلی نگذارند
همهخوشصورت و خوشنبرخوردند / همه خوش سیرت و خوش رفتارند
بهر عشاق حقیقی نورند / بهر عشاق دروغی نارند
نرمند از ادبا و احرار / یار اهل ادب و احرارند
دامن با ادبان را گنجند / گردن بیادبان را مارند
همه عاشق طلب و دلجویند / همه شکر لب و شیرین کارند
بهرشان عاشقی ار یافت نشد / همت اندر طلبش بگمارند
عاشق از آهن و از چوب کنند / که هم آهنگر و هم نجارند
جمله هم عاشق و هم معشوقند / جمله هم ثابت و هم سیارند
دعوی بلهوسان را در عشق / نپذیرند که بس عیارند
قدر صافی گهران را از دور / بشناسند که بس هشیارند
نستانند دل از یکتن بیش / نیز دل جز به یکی نسپارند
امتحانهای دلاوبز کنند / تا به عشق کسی ایمان آرند
چون مسلم شد و تردید نماند / شرم و حشمت ز میان بردارند
در برش ساعتکی بنشینند / همرهش بادگکی بگمارند
گاه گاهی ز پی صیقل عشق / بوسهای چند بر او بشمارند
بوسه در عشق مباح است آری / بوسه را صیقل عشق انگارند
گر چه عشاق نخسبند به شب / مهوشان نیز براین هنجارند
دلبرانی که خداوند دلند / در غم عاشق خود بیدارند
شاهدی کاو غم عاشق نخورند / مردمان جانورش پندارند
عشق معشوق نهانست ولیک / حکما واقف از این اسرارند
شرط انیت خوبان اینست / غیر از این مابقی از اغیارند
شاهدانی که چنانند و چنین / مردم چشم اولی الابصارند
عشق در ساحت جان گلزاریست / خوبرویان گل این گلزارند
نتوان داشت امید یاری / زان رفیقان، که به شهوت یارند
مردمی زین شهوانی عشاق / نتوان خواست، که مردم خوارند
دلشان ازگهر عشق تهی است / همه از شهوت و حرص انبارند
کاهل و بیمزه و بیادبند / لوس و بیمعنی و چربک سارند
به حقیقت همه گولند و سفیه / لیک در گولزدن مکارند
نیز آن فرقه که دورند از عشق / نقش حمام و گچ دیوارند
گلرخانی که نفورند از عشق / گویی از خلقت خود بیزارند
قتل عاشق برشان هست مباح / این بتان افعی جان اوبارند
چون به افراط شتابند از جهل / شمع هر جمع و گل هر خارند
چون به تفریط گرایند از عجب / عشق را معصیتی انگارند
هست نزدیک خرد هر دو گزاف / کاین دو در وزن به یک مقدارند
روش مردم نادان است این / که نه از فلسفه برخوردارند
عقلا معتدلند اندر طبع / وز گزاف جهلا فرارند
اولین شرط نجابت عقل است / عقلا بیشتری ز اخیارند