ملک‌الشعرای بهار › سپید رود| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هنگام فرودین که رساند ز ما درود / بر مرغزار دیلم و طرف سپیدرود
کز سبزه و بنفشه وگل های رنگ رنگ / گویی بهشت آمده از آسمان فرود
دربا بنفش و مرزبنفش وهوا بنفش / جنگل کبود و کوه کبود و افق کبود
جای دگر بنفشه یکی دسته بدروند / وین‌ جایگه بنفشه به خرمن توان درود
کوه از درخت گویی مردی مبارز است / پرهای گونه گون‌زده چون جنگیان به‌خود
اشجارگونه گون و شکفته میانشان / گل‌های سیب و آلو و آبی و آمرود
چون لوح آزمونه که‌نقاش چرب دست / الوان گونه گون را بر وی بیازمود
شمشاد را نگر که‌ همه تن قداست و جعد / قدیست ناخمیده و جعدیست نابسود
آزاده را رسد که بساید به ابر سر / آزاد بن ازین رو تارک به ابر سود
بگذر یکی به خطهٔ نوشهر و رامسر / وز ما بدان دیار رسان نو به نو درود
آن گلستان طرفه‌بدان فر و آن جمال / وان کاخ‌های تازه بدان زیب و آن نمود
از تیغ کوه تا لب دریا کشیده‌اند / فرشی کش از بنفشه وسبزه‌ است تاروپود
آن‌بیشه‌هاکه‌دست طبیعت به‌خاره سنگ / گل‌ها نشانده بی‌ مدد باغبان و کود
ساری نشید خواند بر شاخهٔ بلند / بلبل به شاخ کوته خواند همی سرود
آن از فراز منبر هر پرسشی کند / این یک ز پای منبر پاسخ دهدش زود
یک جا به شاخسار، خروشان تذرو نر / یک سو تذرو ماده به همراه زاد و رود
آن‌یک نهاده‌چشم‌، غریوان به‌راه جفت / این‌ یک ببسته گوش و لب‌ از گفت و از شنود
برطرف رود چون بوزد باد بر درخت / آید به گوش نالهٔ نای و صفیر رود
آن شاخ‌های نارنج اندر میان میغ / چون پاره‌های اخگر اندر میان دود
بنگر بدان درخش کز ابرکبود فام / برجست و روی ابر به ناخن همی شخود
چون کودکی صغیر که با خامهٔ طلا / کژ مژ خطی کشد به‌ یکی صفحهٔ کبود
بنگر یکی به‌ رود خروشان به‌وقت آنک / دربا پی پذیره‌اش آغوش برگشود
چون طفل ناشکیب خروشان ز یاد مام / کاینک بیافت مام و در آغوش او غنود
دیدم غریو و صیحهٔ دریای آسکون / دربافتم که آن دل لرزنده را چه بود
بیچاره مادریست کز آغوشش آفتاب / چندین هزار طفل به‌ یک لحظه در ربود
داند که آفتاب‌، جگرگوشگانش را / همراه باد برد و نثار زمین نمود
زبن‌ رو همی خروشد و سیلی زند به‌ خاک / از چرخ برگذاشته فریاد رود رود
بنگر یکی به منظر چالوس کز جمال / صد ره به زیب وزینت مازندران فزود
زان‌ جایگه به بابل و شاهی گذاره کن / پس با ترن به ساری و گرگان گرای زود
بزدای زنگ غم به ره آهنش ز دل / اینجا بودکه زنگ به آهن توان زدود
این‌خود یک ازهزار زکار شهنشهی است / کزیک حدیث او بتوان دفتری سرود
از جان ودل ستایش او پیشه کن که اوست / آن خسروی که از دل و جان بایدش ستود
جیشی دلیر ساخت ازین مردمی فقیر / آری کنند اطلس و دیبا ز برگ تود
هست اعتبار ملک ز آب حسام او / چون اعتبار خاک صفاهان به زنده‌رود
جزسعی او، که جادهٔ چالوس برگشاد؟ / جز جهد او، که راه پتشخوارگر گشود؟
تا هست حق و باطل و سود و زیان، رساد / از حق به‌ دو عنایت و از او به خلق سود
بخشد بهار را کف دستی ز رامسر / کانجا توان به هر نفسی دفتری سرود