ملک‌الشعرای بهار › پیام ایران| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به هوش باشکه ایران تو را پیام دهد / ترا پیام به صد عز و احترام دهد
ترا چه گوید: گوید که خیر بینی اگر / به کار بندی پندی که باب و مام دهد
نسیم صبح که بر سرزمین ما گذرد / ز خاک پاک نیاکان‌، ترا سلام دهد
وز استخوان نیاکانت برگذشته بود / دم بهار که ازگل به گل پیام دهد
به یاد عشرت اجداد تست هر نوروز / که گل به طرف گلستان صلای عام دهد
تو پای‌بند زمینی و رشته‌ایست نهان / که با گذشته تو را ارتباط تام دهد
گذشته، پایه و بنیان حال و آینده است / سوابق است که هر شغل را نظام دهد
به کارنامهٔ پیشینیان نگر، بد و خوب / که تلخ کامیت آرد پدید وکام دهد
ز درس حکمت و آداب رفتگان مگسل / که این گسستگیت خواری مدام دهد
کسی که از پدران‌ ننگ‌ داشت‌ ناخلف است / که مرد را شرف باب و مام‌، نام دهد
نگویمت که به ستخوان خاک‌خورده بناز / عظام بالیه کی رتبت عصام دهد
به‌علم خویش بکن تکیه و به عزم درست / که علم و عزم‌، ترا عزت و مقام دهد
ولی ز سنت دیرین متاب رخ زیراک / به ملک‌، سنت دیرینه احتشام دهد
ز درس پارسی و تازی احتراز مکن / که این دو قوت ملی علی‌الدوام دهد
شعائر پدران و معارف اجداد / حیات و قدرت اقوام را قوام دهد
مباش غره به تقلید غربیان‌، که به شرق / اگر دهد، هنر شرقی احترام دهد
تو شرقیئی و به شرق اندرون کمالاتی است / ولی چه سودکه غربت فریب تام دهد
به‌هر صفت که برآیی برآی و شرقی باش / وگرنه دیو به صد قسمت انقسام دهد
ز غرب علم فراگیر و ده به معدهٔ شرق / که فعل هاضمه‌اش با تن انضمام دهد
به راه تست بسی دام‌های دانه‌نمای / کجاست مرد که از دانه فرق دام دهد
ز دام و دانه اگر نگذری محالست این / که روزگار ترا فرصت قیام دهد
پیام مام جگرخسته را ز جان بشنو / که پند و موعظه‌ات با صد اهتمام دهد
دو چشم‌ مام‌ وطن ز آفتاب و مه‌ سوی ماست / وزین دو دیده به ما کسوت و طعام دهد
ز چشم مام وطن خون چکد بر این آفاق / که سرخی شفقش جلوه صبح و شام دهد
به ما خطاب کند با دو دیدهٔ خونبار / که کیست آنکه به‌ من ‌خون‌ خویش‌ وام دهد
به روی سینه بپرورده‌ام جوانان را / که داد من ز شما نوخطان‌، کدام دهد؟
پس از زمانهٔ خسرو شد چو بیوه‌زنی / که هر کسیش نویدی گزاف و خام دهد
چه کودکان که بزادم دلیر و دانشمند / یکی نماند که ملک من انتظام دهد
اگر یکی به ره راست رفت‌، از پی او / کسی نیامد کان راه را دوام دهد
ز چنگ ظلم و ستبداد کس نرست که او / قراری از پی آسایش انام دهد
کنون ‌امید من ‌ای ‌نو خطان‌ به ‌سعی شماست / مگر که سعی شما داد من تمام دهد
ز چاک سینهٔ بشکافته به خنجر جهل / دل شکسته‌ام آوای انتقام دهد
الاکجاست جوانی ز نوخطان وطن / که در حمایت من وعدهٔ کرام دهد؟
کجاست‌آنکه‌به‌داروی عقل و مرهم عدل / جراحت دل خونینم التیام دهد
کنام شیران وبران شده است‌، بچهٔ شیر / کجاست کآمده آرایش کنام دهد؟
ز چنگ بی‌هنران برکشد زمام امور / به دست مردم صاحب هنر، زمام دهد
کجاست آنکه جوانمردی و فضیلت را / به یاد مردم درماندهٔ عوام دهد
کجاست مرد جوانمرد و خواستار شرف / که‌ سود خویش‌ زکف بهر سود عام‌ دهد؟
کجاست‌ مرد، که شمشیر دادخواهی را / ز قلب ظالم بیدادگر نیام دهد؟
کجاست حزبی از آزادگان که چون پدران / ز خصم‌،‌ جان‌ بستاند به‌ دوست‌،‌ جام‌ دهد؟
وطن به چنگ لئام است‌، کو خردمندی / که درس فضل و شرافت‌، بدین لئام دهد
به جهد، پایهٔ حزبی شریف و پاک نهد / به مشت‌، پاسخ مشتی فضول و خام دهد