ملک‌الشعرای بهار › تغزل و بهاریه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گشاده روی بهار، ای گشاده روی بهار / شراب سرخ بخواه و نبید سرخ بیار
بهار آمد و سنبل برآمد از لب جوی / به بوی زلف تو ای شمسهٔ بتان بهار
توازبهار فزونی بتا، به رنگ و به بوی / خود اینکه گفتم از من بسی شگفت مدار
بهارگیتی روزی دو بیش خرم نیست / بهار روی تو را خرمی بود هموار
به جزتو ای به دوزخ رشگ لعبتان چگل / ندیده هیچ کس اندر به هیچ شهر و دیار
بهار چنگ‌سرای و بهار رودنواز / بهار ساغرگیر و بهار باده گسار
بهار نبود رشگ نگارخانهٔ چین / بهار نبود بی‌غارهٔ بت فرخار
مکن شتاب و به سیر بهار و باغ مرو / وگرکه رفتن خواهی مرا چنین مگذار
بپوش روی و حذرکن که بهر سیر، تو را / ستاده‌اند بسی مرد و زن به راه گذار
مکن جدا ز رخ خود کنار و دیدهٔ من / گرم نخواهی رنگین به خون دیده کنار
تو نوبهاری و ابر تو دیدگان منست / همی ببارد ابر آن کجاکه بود بهار
ز رنج دوری روی تو ای بدیع صنم / ز درد وسختی هجر تو ای ستوده نگار
جنان بگریم از دیده گان به دامن دشت / که سیل اشک فرستم همی به دریا بار
همی بگریم زار و مرا نگویدکس / که کریه بشکن و ز دیدکان سرشک مبار
چنین نگریم‌، نی نی خطاست گریه چنین / به عهد خواجه نه نیکوست گریهٔ بسیار