ایخوش آنساعت کهآید پیک جانان بیخبر / گویدم بشتاب سوی عالم جان بیخبر
ایخوش آنساعت کهجام بیخودی ازدست دوست / خواهم و گردم ز خواهشهای دوران بیخبر
تا خبر شد جانم از اسرار پنهان وجود / گشتم از قیل و مقال کفر و ایمان بیخبر
در نهاد آدم خاکی خدا داندکه چیست / هست از این راز نهان جبریل و شیطان بیخبر
اهرمن از سجدهٔ انسان خاکی سرکشید / زان که بود از شعلههای عشق پنهان بیخبر
غرق حرمانیم و در سر نقش پنداری که یار / چهره بگشاید مگر با لعل خندان بیخبر
مدعی دیدار خواهد بلهوس بوس و کنار / عاشقان پاکباز از این و از آن بیخبر
کی برد فیض شهادت کشتهای کز قتلگاه / جای گیرد در کنار حور و غلمان بیخبر
میرسد فضل شهادت رادمردی راکه هست / در رضا و لطف او از باغ رضوان بیخبر
در ره آداب رفتن هست شرط احتیاط / ورنه از فرجام این کارست انسان بیخبر
ای بسا زاهدکه دیوش در درون دل مقیم / دزد در کاشانه مشغولست و دربان بیخبر
وی بسا آلوده دامان کز تجلیهای عشق / از نهادش سر زند خورشید تابان بیخبر
تا خبر داری ز خود،فرمانبری را کار بند / پیش کز جانان رسد یک لحظه فرمان بیخبر
راز قرآن را ز صاحبخانه جویا شو که هست / از مراد میزبان بیشبهه مهمان بیخبر
آنکه از قرآن همان الفاظ تازی خواند و بس / هم به قرآن کاو بود از راز قرآن بیخبر
ما در آتشخانه دیدیم آیت الله نور / لیک از این معنی بود گبر و مسلمان بیخبر
جاهلان مغرور سعی خوش و لطفش کارساز / ابر و خورشیدند گرم کار و دهقان بیخبر
اینجهان جای توقف نیست خوشبخت آنکه او / چوننسیمی خوکذشت ازاین کلستان بیخبر
نیست یک جو ایمنی در قرب درگاه ملوک / ای خوش آن موری کزاو باشد سلیمان بیخبر
گر بهار آگه شد از قصد رقیبان دور نیست / یوسف مصری نماند از کید اخوان بیخبر