ملک‌الشعرای بهار › تغزل و تشبیب| ” میراث‌دار ادب پارسی “

باد بیاورد بوی مشک به شبگیر / گوئی بگذشت از آن دو زلف گره گیر
شبگیر ار بگذرد نسیم بر آن زلف / مشک فرازآورد نسیم به شبگیر
دانم تدبیرها بسی به همه کار / لیک به عشق اندرون ندانم تدبیر
خلخ وکشمیر را به خیره ستایند / آری کار جهان بود همه بر خیر
زانکه یکی چون تو حور نیست به خلخ / زانکه یکی چون‌تو سرو نیست به کشمیر
جز پی نخجیر سوی من نگراید / تا سر زلفت دلم ربوده به نخجیر
سروی و بر سرو ماه داری وخورشید / ماهی و بر ماه حلقه بندی و زنجیر
گفتم ماهی و اینت غایت تکذیب / گفتم سروی و اینت غایت تحقیر
خود سخنی بود ناستوده و بگذشت / زان سخن رفته عذرخواهم بپذیر
عذر پذیرست و جرم‌پوش خداوند / وین دو بود نیز بهترین صفت میر