ملک‌الشعرای بهار › تغزل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بربوده دلم چشم پر فنش / وان عارض چون ماه روشنش
نسرینش رخ و سوسنش دو زلف / من بندهٔ نسرین و سوسنش
عشقی است دگرگونه با ویم / مهریست دگرگونه با منش
خاطر شده مفتون عارضش / دیده شده حیران دیدنش
مانا ملک‌العرش از نخست / آمیخته با نیکوئی تنش
حورای جنان بوده مادرش / فردوس برین بوده مسکنش
امروز بدیدم به رهگذار / خون دل خلقی بگردنش
برخاسته دامن کشان به راه / و آویخته قومی به دامنش
افتاده بسی جان و دل به خاک / پیش مژهٔ ناوک افکنش
ز انبوه دل از دست رفتگان / چون کعبه شده کوی و برزنش
من نیز فرا رفته تا مگر / یک خوشه ربایم ز خرمنش
از دیده فشاندم بسی سرشک / پیش دل چون روی و آهنش
بگذشت و به من بر نظر نکرد / تا بود چنین بود دیدنش
شیون کند از دست او دلم / با آنکه نه نیکوست شیونش
شیون چه کند بنده‌ای که هست / درگاه خداوند مأمنش