ملک‌الشعرای بهار › به یکی از دوستان| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای شوکت ای شکسته دل دوستان خویش / بر جان عاشقان مزن از هجر خویش نیش
گر بنگری در آینهٔ قلب خویشتن / بینی به خود ارادت یاران زپیش بیش
اوقات دوستان مکن از زهر عشوه تلخ / قلب فسردگان مکن از نیش غمزه ریش
وصل تو داشت حوزهٔ ارباب ذوق جمع / هجر تو کرد خاطر مجموعشان پریش
گویند از آن لب شکرین تلخ گفته‌ای / تلخی به شکر تو نچسبد به صد سریش
گیرم که مردک هروی خورده شکری / ما و تو آن گرفت نبایستمان به ریش‌
طبع حسود پنجه گشاید به هر دروغ / مرد غریق دست گذارد به هر حشیش
یک شب عیادت من بیمار پیش گیر / نبود گنه عیادت یاران به هیچ کیش
اینجا دلیست خسته و مشتی گل و کتاب / واندر نهاده مجمرهٔ زرد هشت پیش
وان شاهد صغیر به آهنگ بم و زبر / با ذکر یا مجیر بود گرم کار خویش
سوی دگر ندیم سبکروح تلخ‌وش / بیگانه با مدّلس و با اهل ذوق خویش
چنگ و دف و ترانه گرت نیز آرزوست / همراه خود بیار ولی بی سبیل و ریش!