ملک‌الشعرای بهار › صفت هلال و اسب| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چون غرهٔ افق ز شفق شد شقیق رنگ / بر شاه روم تاختن آورد شاه زنگ
شب‌ را ز روی‌، پرده برافتاد و رخ نهفت / حور سپیدچهر، ز دیو سیاه‌رنگ
خورشید رخ نهفت‌ و برآمد هلال عید / خمیده‌سر چو ابروی مه‌طلعتان شنگ
چون تازه بادرنگی سر زده ز شاخ / وز برگ گشته پنهان نیمی ز بادرنگ
گفتی یکی نهنگ نهان‌ شد در آب و ماند / بر آب نیمی از سر دندان آن نهنگ
یا همچو جنگجویی کز بیم جنگیان / افکنده‌ خنجر از کف و بگریخته ز جنگ
یا جسته رنگ از کف صیاد با شتاب / وندر میان دشت درافتاده شاخ رنگ
یا خادمی نهاده دویتی ز زر ناب / ییش وزیر شرق خداوند فروهنگ
بخ‌بخ به مرکبی که بدیدم به درگهت / پوینده‌ای بدیع و کرازنده‌ای کرنگ
در دشت همچنان که به‌دشت اندرون گوزن / درآب آن‌چنان که به آب اندرون نهنگ
اندام او به نرمی چون دیبهٔ طراز / اعصاب ‌او به‌ سختی‌ چون‌ شاخه زرنگ
پیش از خدنگ‌، بر سر آماج‌گه رسد / بر پشتش ار کشی سوی آماج‌گه خدنگ