ملک‌الشعرای بهار › صدارت اتابک اعظم| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آن اختری که کرد نهان چندگه جمال / امروز شد فروزان از مطلع جلال
از مطلع جلال فروزان شد اختری / کز چشم خلق داشت نهان چندگه جمال
یکچندکرد روی پی مصلحت نهان / واینک طلوع کرد دگر ره به فر و فال
سالی سه رخ نهفت گر از آسمان ملک / تابنده بود خواهد زبن پس هزار سال
چون در فراق او دل یک ملک شد نژند / فر ملک تعالی گفتش الاتعال
گاه وصال آمد و هجران شد اسپری / هجران چو اسپری شد آید گه وصال
چون‌تافت روی تربیت از این خجسته ملک / فرسوده گشت ملک و دگرگونه گشت حال
چون پور برخیا ز در جم برفت وگشت / خاتم اسیر پنجه دیو سیه‌مآل
کالیوه‌ شد هنرور و نستوده شد هنر / افسانه گشت دانش و بی‌مایه شد کمال
آزاده مردمان را دریوزه کشت فر / دربوزه پیشگان را فرخنده گشت فال
چون دید ذوالجلال تبه‌، روزگار ملک / بر روزگار ملک ببخشود ذوالجلال
وانگه یکی فرشته برانگیخت تا به قهر / خاتم برون کشد زکف دیو بدسگال
ناگه زگردش فلک باژگون سریر / خورشید خسروی را شد نوبت زوال
بر عادت زمانه پس از آن خجسته شاه / ملک زمانه یافت بدین خسرو انتقال
چون ملک یافت رونق و یکرویه گشت کار / مر خواجه را رسید ز شاه جهان مثال
کای بی‌توگوش خلق به بیغارهٔ حسود / وی بی‌تو جان خلق به سرپنجهٔ نکال
اکنون مرا رسید جهان داوری و کرد / شاه جهان به روضه فردوس ارتحال
بیرون ممان و کشور ما را پذیره شو / ورنه پذیره گردد این ملک را وبال
صدر جهان وزیر معظم چو این شنید / چاره ندید امر ملک را جز امتثال
بنگاه خود بماند و به ایران کشید رخت / با لطف کردگاری و با فر لایزال
بوسیده پای خسرو و بگرفته دست بخت / بگشوده روی رامش و بسته در ملال
ای خرگه وزارت‌، رو بر فلک بناز / وی مسند صدارت‌، شو بر جهان ببال
ای خصم دیو سیرت‌، نالان شو و مخند / وی ملک دیده محنت‌، خندان شو و منال
کامد به فر بخت دگرباره سوی تو / صدر فلک مقام و عید ملک خصال
فرخنده فر اتابک اعظم امین شاه / دستور بی‌نظیر و خداوند بی‌همال
رایش ستاره‌سیرت و جودش سحاب فعل / عزمش سپهر پویه وحزمش زمین مثال
از اوگزیده منظرهٔ فرهی طراز / وز او گرفته آینهٔ خسروی صقال
پاسش زگرگ نائبه بشکسته چنگ و ناب / بأسش ز باز حادثه پرکنده پر و بال
باکین او بنالد گردون کینه‌توز / با خشم او نتابد دنیای مردمال
رایش ز روی مهر درخشان برد فروغ / کلکش ز پشت شیر نیستان کشد دوال
آنجاکه خنگ همت عالیش زد قدم / در هم گسست توسن اندیشه را عقال
مال و زر است به ز همه چیز پیش خلق / وتن خواجه راست نام نکو به ز زر و مال
صدرا ز بخت‌، منظری افراشتی بلند / چندان که بر فرازش برنگذرد خیال
عزم تو را به پونه نپوید همی نسیم / حزم تو را به پایه نپاید همی جبال
روی صدارت از تو فزاید به مهر، نور / صدر وزارت از تو فرازد به چرخ بال
خوی تو مهرگستر و روی تو مهرفر / جود تو خصم مال و وجود تو خصم مال
دربا و ابر را تسودی دگر حکیم / گر دیدی آن دل هنری وان کف نوال
دارد زگال با دل خصم تو نسبتی / زان رو زنند آتش سوزنده در زگال
عین‌الکمال باد ز پیرامن تو دور / ای یافته ز فر تو ملک ملک کمال
تا درخورکنار تو گردد عروس بخت / زینت بسی فزود به رخ بر زخط و خال
نک آرمیده در برت آن خوبرو عروس / گو خصم رو برآر همه روزه قیل و قال
آنان که لب به یاوه گشودند پیش از این / اکنون چرا شده است زبانشان به کام لال
تا برفروختی رخ بخت اندربن بساط / در جان دشمن تو بلا یافت اشتعال
شهباز از این سپس نزند پنجه بر تذرو / ضرغام ازین سپس نکند حمله بر مرال
گاه آمده است تاکه سرانگشت خودگزند / آنان که خواستند به کار تو اختلال
یزدان به خواست درتو بزرگی و فرهی / رخ تافتن ز خواهش یزدان بود محال
صدرا صبوری آن ملک شاعران طوس / کز نعمت تو داشت بسی حشمت و جلال
در باغ مدحت تو نهالی نشاند و رفت / و اینک به دولت تو برآورده شاخ و بال
مدح تو جز بهار نگویدکس این‌چنین / با بهترین معانی و با بهترین مقال
گر زانکه شعرگفتم شعری بود بدیع / ور زانکه سحر کردم سحری بود حلال
بادا قرین اختر جاه تو نجم سعد / بادا مطیع بخت جوان تو چرخ زال
کام تو باد با لب آن شاهدی که برد / از خلق‌، دل به طرهٔ خمیده‌تر ز دال
بنگاه نیکخواه تو پر خلخی نگار / پهلوی بدسگال تو پر هندوی نصال
از نیکوان بساط تو بنگه پری / وز لعبتان سرای توی چون مرتع غزال