ملک‌الشعرای بهار › دار مجازات| ” میراث‌دار ادب پارسی “

همی چه گویی چندین چراست قالاقیل / به پیش این در و برگرد آن بلند نخیل
شگفت روزی‌، همچون قیامت از انبوه / فراخنایی‌، مانند محشر از تهویل
ز بس نظارگیان درتنیده یک به‌دگر / ببسته راه شد آمد، به عابران سبیل
پیادگان و سواران ستاده صف در صف / بگرد برشده نخلی مهیب و زشت و ط‌ویل
درازنایی هایل به رنگ جبههٔ مرگ / و یا بسان زدوده سنان عزراییل
ستاده خشک به مانند زاهدان کسل / بمانده سرد به مانند راهبان علیل
نبود اشتر و بودش مهار چون اشتر / نبود پیل‌، ولی یشک‌داشت همچون پیل‌
کمیت نی و بلون‌تن از کمیت مثال / زرافه نی و به گردن بر، از زرافه مثیل
رخی ز خوردن خون چون دهان شیران سرخ / تنی ز گرسنگی چون میان شیر، هزیل
زجنس منبر و منبر نه‌، لیک چون منبر / بر او بخوانند آیات دوزخ از تنزیل
عظیم داری خمیده سر، که بر سر او / نوشته‌اندکه «‌هذا لمن اساء قلیل‌»
ز بهر صید گنه کاران‌، فروهشته / سطبر بندی ابریشمین و زفت و فتیل
چو بانگ زد نهمین زنگ صبح روز سوم / به خصم خواندند آیات مرگ با تعجیل
سر شرارت کاشان‌، زعیم راهزنان / به پای دار در استاد، بسته دست و ذلیل
به پیش‌مرگی وی‌، پیشکار ناکس او / نخست کرد سر چوب دار را تقبیل
سپس نشان سر دار شد تن سردار / به شادمانی ارواح بی گناه قتیل
غریو و هلهله ز انبوه مرد و زن برخاست / تو گفتی آنکه دمیدند صور اسرافیل
که زنده باد مجازات و زنده باد مدام / وثوق دولت و دین صدرکامکار جلیل