ملک‌الشعرای بهار › بث الشکوی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تا بر زبر ری است جولانم / فرسوده و مستمند و نالانم
هزلست مگر سطور اوراقم / یاوه است مگر دلیل و برهانم
یا خود مردی ضعیف تدبیرم / یا خود شخصی نحیف ارکانم
یا همچو گروه سفلگان هر روز / از بهر دونان به کاخ دونانم
پیمانه کش رواق دستورم‌؟ / دریوزه گر سرای سلطانم‌؟
اینها همه نیست پس چرا در ری / سیلی‌خور هر سفیه و نادانم
جرمی است‌ مرا قوی که‌ در این ملک / مردم دگرند و من دگرسانم
از کید مخنثان‌، نیم ایمن / زیراک مخنثی نمی‌دانم
نه خیل عوام را سپهدارم / نه خوان خواص را نمکدانم
بر سیرت رادمردمان‌، زین‌روی / در خانه‌‌‌ٔ خویشتن به زندانم
یک روز کند وزیر تبعیدم / یک روز زند سفیه بهتانم
دشنام خورم ز مردم نادان / زیراک هنرور و سخندانم
زیرا به سخن یگانهٔ دهرم / زیرا به هنر فرید دورانم
زیراک به نقش‌بندی معنی / سیلابهٔ روح بر ورق رانم
زیرا پس‌چند قرن چون خورشید / بیرون شده از میان اقرانم
زیرا به خطابه و به نظم و نثر / خورشید فروغ‌بخش ایرانم
زیرا به لطایف و شداید نیز / مطبوع رواق و مرد میدانم
اینست گناه من‌، که در هر گام / ناکام چو پور سعد سلمانم
پنهانم از این گروه، خودگویی / من ناصرم و ری است یمکانم
با دزدان چون زیم‌، که‌نه دزدم / باکشخان چون بوم، نه کشخانم
نه مرد فریب و سخره و زرقم / نه مرد ریا و کید و دستانم
چون آتش‌، روشن است گفتارم / چون آب‌، منزه است دامانم
بر فاحشه نیست پایهٔ فضلم / وز مسخره نیست پارهٔ نانم
از مغز سر است توشهٔ جسمم / وز رنج تن است راحت جانم
بس خامه‌ط‌رازی‌، ای عجب گشتست / انگشتان چون سطبر سوهانم
بس راهنوردی‌، ای دریغا هست / دو پاشنه چون دو سخت سندانم
نه دیر غنوده‌اند افکارم / نه سیر بخفته‌اند چشمانم
زینگونه گذشت سالیان بر هفت / کاندر تعب است هفت ارکانم
گه خسرو هند سوده چنگالم / گه قیصر روس کنده دندانم
از نقمت دشمنان آزادی / گه در ری و گاه در خراسانم
و امروز عمید ملک شاهنشاه / بسته است زبان گوهرافشانم
فرخ حسن‌ بن‌ یوسف آنک از قهر / افکنده نگون به جاه کنعانم
تا کام معاندان روا سازد / بسپرده به کام گرگ حرمانم
وین رنج عظیم‌تر که در صورت / اندر شمر فلان و بهمانم
ناکرده گنه معاقبم‌، گویی / سبابهٔ مردم پشیمانم
عمری به هوای وصلت قانون / از چرخ برین گذشت افغانم
در عرصهٔ گیر و دار آزادی / فرسود به تن‌، درشت خفتانم
تیغ حدثان گسست پیوندم / پیکان بلا بسفت ستخوانم
گفتم که مگر به نیروی قانون / آزادی را به تخت بنشانم
و امروز چنان شدم که برکاغذ / آزاد نهاد خامه نتوانم
ای آزادی‌، خجسته آزادی‌! / از وصل تو روی برنگردانم
تا آنکه مرا به نزد خود خوانی / یا آنکه‌ ترا به نزد خود خوانم