ملک‌الشعرای بهار › تغزل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

زلفت از مشگ‌، خط آراید بر صفحهٔ سیم / تا بدان‌، چشم تو را فتنه نماید تعلیم
فتنه‌آموزی مگذار بر آن زلف سیاه / وآن خط مشگین مپسند برآن صفحهٔ سیم
روی تو ماهی سیم است بر او خط چه نهی / کس به عمدا خط ننگارد بر ماهی سیم
وآن سیه چشم ترا فتنه نباید آموخت / فتنه‌سازی نبود درخور بیمار و سقیم
زلف تو چشم تو را برد بخواهد از راه / یک‌ره ار، زآن مژهٔ تیرزنش ندهی بیم
بیم ده بیم‌، که زلف تو فسون‌ها داند / که از آن خیره شود جان و دل مرد حکیم
بیم آنست که چشم تو شود فتنه‌طراز / واین دل من شود از فتنهٔ چشم به دونیم
بینم آن زلف تو خمیده برآن عارض تو / چون تهی‌دستی خمیده بر مرد کریم
جای آن زلف مده خیره بر آن عارض پاک / دوزخی را نبود جای به جنات نعیم
ای همه پاکی وخوبی به‌هم آورده خدای / پس ببخشوده بدان عارض چون درّ یتیم
خلق بفریبی زان عارض چون آتش و گل / ای گل و آتش با عارض تو یار و ندیم
آتش و گل به‌هم آوردی و بردی دل خلق / هم بدین گونه دل خلق ببرد ابراهیم
پشتم از هجر تو شد گوژتر از قامت دال / ای دهان تو بسی تنگ تر از حلقهٔ میم
کودک از ابجد جز جیم نخواند زین پس / تا تو زآن زلف درافکندی جیم از بر جیم
عهد من یکره بشکستی و عذرآرایی / عهد بشکستن دانی که گناهی است عظیم
عذر از این بیش میارای‌، که مر خوبان را / عهد بربستن و بشکستن رسمی است قدیم