ملک‌الشعرای بهار › آیین نو| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بیا تا جهان را بهم برزنیم / بدین خار و خس آتش اندر زنیم
بجز شک نیفزود از این درس و بحث / همان به که آتش به دفتر زنیم
ره هفت دوزخ به پی بسپریم / صف هشت جنت بهم برزنیم
زمان و مکان را قلم درکشیم / قدم بر سر چرخ و اختر زنیم
از این ظلمت بیکران بگذریم / در انوار بی‌انتها پر زنیم
مگر وارهیم از غم نیک و بد / وزین خشک و تر خیمه برتر زنیم
چو بادام ازین پوست‌های زمخت / برآییم و خود را به شکر زنیم
درآییم از این در به نیروی عشق / چرا روز و شب حلقه بر در زنیم
از این طرز بیهوده یکسو شدیم / به آیین نو نقش دیگر زنیم
قدم بر بساط مجدد نهیم / قلم بر رسوم مقرر زنیم
به یکتا تن خویش بی‌دستیار / علم بر سر هفت کشور زنیم
ز زندان تقلید بیرون جهیم / به شریان عادات نشتر زنیم
از این بی‌بها علم و بی‌مایه خلق / برآییم و با دوست ساغر زنیم