ملک‌الشعرای بهار › تغزل و منقبت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای به‌روی و به‌موی‌، لاله و سوسن / سبزه داری نهفته در خز ادکن
سوسن تو شکسته بر سر لاله / لاله ی تو شکفته در بن سوسن
لب لعلت گرفته رنگ ز مرجان / سر زلفت ربوده بوی ز لادن
آفت جانی از دو غمزهٔ دلدوز / فتنه شهری از دو نرگس پرفن
هرکجا دست برزنی به سر زلف / رود از خانه بوی مشک به برزن
زلف را بیهده مکاه که باشد / دل عشاق را به زلف تو مسکن
خود به گردن تو راست خون جهانی / کی رسد دست عاشقانت به گردن
نرم گرددکجا دل تو بافغان / که به افغان نه نرم گردد آهن
من نجویم به جز هوای دل تو / تو نجویی به جز بلای دل من
نازش تو همه به طرهٔ گیسو / نازش من همه به حجه ذوالمن
مهدی‌بن‌الحسن ستودهٔ یزدان / شاه علم آفرین و جهل پراکن
کارگیتی ازوست جمله به سامان / پایهٔ دین از اوست محکم و متقن
خرم آن روی کش نماید دیدار / فرخ آن دست کش رسید به دامن
آنکه جز راه دوستیش بپوید / از خدایش بود هزار زلیفن‌
پای از جاده خلافش برکش / دست در دامن ولایش بر زن
ای ولی خدای‌، خیز و زگیتی / بیخ ظلم و بن ‌ستم را برکن
پدری را تویی پسرکه هزاران / گردن بت شکست و پشت برهمن
بت گرانند و بت‌پرستان در دهر / خیز و تنشان بسوز و بتشان بشکن
چند ای خسرو زمانه به گیتی / بی‌تو خاصان کنند ناله و شیون
مسند شرع را هم اکنون بی‌تو / کفر برچید، خیز و مسند بفکن
به فلک بر فراز رایت نصرت / خاک در چشم دیو خیره بیاکن
خیمهٔ عدل را بپاکن و بنشین / که ستمگر شد این زمانهٔ ریمن
قومی ازکردگار بی‌خبران را / جایگاه توگشته مکمن و مسکن
تیغ خونریزی از نیام برون کن / وز چنین ناکسان تهی کن مکمن
خرم آن روز کاینچنین بنشینی / ای گدای در تو چرخ نشیمن
رایت دین مصطفی بفرازی / ز حد ترک تا مداین و مدین