ملک‌الشعرای بهار › تغزل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای حلقهٔ زلف تو پر شکن / وی نرگس مست توصف شکن
از یک شکن طرهٔ دوتات / بر جان و دل من دو صد شکن
ای زلف تو سررشتهٔ بلا / وی چشم تو سر منشاء فتن
ای نور تو را شمس مکتسب / وی لعل‌ تو را شهد مرتهن
ای چشم تو چون آهوی ختا / وی خال تو چون نافهٔ ختن
ای جعد تو یک باغ ضیمران / وی چهر تو یک راغ نسترن
ماه از رخ تو یافته بها / مشک از خط تو یافته ثمن
چشمان تو اندر پناه زلف / چون در دل شب دزد راهزن
هر غمزهٔ تو ناوکی به دل / هر مژهٔ تو خنجری به تن
صد یوسف دل کرده‌ای اسیر / وافکنده‌ای اندر چه ذقن
زان ناوک مژگان دل گداز / گردیده مرا دل چو پروزن
بگشای به جای من ای نگار / از پای دل آن زلف چون رسن