ملک‌الشعرای بهار › از زندان شاه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یاد ندارد کس از ملوک و سلاطین / شاهی چون پهلوی به عز و به تمکین
فرق بلندش دهد جمال به فرقد / پر کلاهش دهد فروغ به پروین
جرعه‌ای از مهر اوست چشمهٔ حیوان / اخگری از قهر اوست آذر برزین
قائد صد کشور است بر زبر تخت / آفت صد لشکر است بر زبر زین
هست دلش بستهٔ سعادت کشور / چون دل خسرو به دام طرهٔ شیرین
تکیه به شمشیر خویش دارد این شاه / نی چو ملوک دگر به بالش و بالین
زنده بدو نام‌های فرخ اجداد / قارن و گشتسب شاه و سورن و شروین
نفس عصامیش برنشاند به مسند / نی ستخوان‌های خاک خوردهٔ پیشین
شاید تخمین عزم و جزمش کردن / قطرهٔ باران کس ار شمرد به تخمین
گر بوزد صرصر نهیبش در باغ / برجهد از لاله برگ، خنجر و زوبین
ور گذرد نکهت عطایش بر دشت / بردمد از خار خشگ‌، لاله و نسرین
ملک ستانا، خدایگانا، شاها / رحمی بر چاکر و ثناگر دیرین
خشم تو بر من فرود مقدرت تست / قدرت خود بنگر و ضعیفی من بین
شاهین گنجشک را شکار نسازد / عمری اگر بی‌خورش گذارد شاهین
جرم رهی چیست تا به گوشهٔ زندان / همچو جنایت گران بماند چندین
چندی بودم به سمج دیگر محبوس / همچون گنجشک‌، بستهٔ قفس کین
آوردندم کنون به محبس بالا / محبس بالا بتر ز محبس پایین
هست وثاقم به روی شارع و میدان / ناف ری و رهگذار خیل شیاطین
چق چق پای ستور و همهمهٔ خلق / فرفر واگون و بوق و عرعر ماشین
تق تق نجار و دمدم حلبی‌ساز / عربدهٔ بنز همچوکوس سلاطین
زنگ بیسیکلت هفاهف موتوشیکلت / زبن دو بتر طاق طاق گاری بیدین
کاخ بلرزاند و صماخ بدرد / چون گذرد پر ز بارکامیون سنگین
وان خرک دوره گرد و صاحب نحسش / هردوبهم هم صدا شوند وهم آیین
این یک عرعر کند به یاد خریدار / وآن یک عرعرکند چوبوید سرگین
سیبی و آلویی و هلویی و جوزی / گاه به بالا روند وگاه به پایین
پیش طبقشان ترازویی و چراغی است / کاین را لوله شکسته و آن را شاهین
این یک گوید بیا به سیب دماوند / آن یک گوید بیا به آلوی قزوبن
آن یک گویدکه نیست شهد و طبرزد / همچوهلوی رسیده‌ام‌خوش وشیرین
لیک چه شهد و طبرزدی که در آخور / خر نخورد زان به ضرب پتک و تبرزبن
برلب استخر دیده‌ای که ز غوکان / شب چه بساطی است‌، آن به‌عین بود این
تا طبق کالشان تمام نگردد / هیچ نبندند لب ز بخ بخ و تحسین
انجیری تا دو دانه‌ای بفروشد / خواند هردم هزار سورهٔ والتین
راست چو اندر میان مجلس شورا / بحث وتشاجر به‌حل و فصل قوانین
بدترازین هرسه،روزنامه‌فروش است / زبر بغل دسته دسته کاغذ چرکین
آن یک گوید که‌های گلشن و توفیق / مختصر واقعات قمصر و نائین
این یک گویدکه‌ های کوشش و اقدام / کشتن پور ملخ به خوار و ورامین
عکس فلان کنت کاو به سال گذشته / بسته به رم با فلانه کنتس کابین
ناخن اگر روی مس کشند چگونه است؟ / هست صداشان جگرخراش دو چندین
درگلوی هریکی توگویی گشته است / تعبیه طبل سکندر و خم روئین
از همه بدتر سر و صدای گداهاست / کاین‌یک والنجم خواند آن‌یک یاسین
گوید آن یک بده به نذر ابوالفضل / یک دو سه شاهی به دست سید مسکین
وآن دگر اندر پیاده رو به بم و زیر / نوحه کند با نوای نازک و غمگین
نره‌خری کج نموده پای که لنگم / گاهی برلب دعا وگاهی نفرین
پیرزنی چند طفل زرد نگونسار / گرد خود افکنده همچو بوتهٔ یقطین
یک طرف آید خروش دستهٔ کوران / کوری خواند دعا و مابقی آمین
آید هردم قلندر از پی درویش / همچون تشرین که آید از پس تشرین
وز طرفی‌ها یهوی آن زن و شوهر / با دو سه طفل کرایه کردهٔ رشکین
بس که هیاهوی وداد وقال ومقال است / مرد مجامع ز هول گردد عنین
ز اول صبح این بلا شروع نماید / وآخر شب رفته رفته یابد تسکین
تازه به بالین سرم قرار گرفته / بانگ سگانم برآورند ز بالین
هست خیابان ز هول‌، بیشهٔ ارمن / بنده چو بیژن در آن و خواب چو گرگین
وز در دیگر صدای پای قلاور / از دل و جانم قرار برده و تمکین
خوابگه‌ تنگ من بود به شب و روز / از تف مرداد مه چو کامهٔ تنین
گرمی مرداد مرده‌ام بدر آورد / قلب اسد هم بسوخت بر من مسکین
سجین گردد چو در به‌بندم و چون باز / در بگشایم‌، چو محشری ز مجانین
گاه ز سجین برم پناه به محشر / گاه ز محشر برم پناه به سجین
خواب ز چشمم به سوی هند گریزد / همچو بهیم از نهیب لشکر غزنین
بس که دراین تنگنای در غم و رنجم / مدحت شه را به جهد سازم ترقین
شاها چون من سخن‌سرای کم افتد / شاهد من این چکامهٔ خوش رنگین
گرچه به رنج اندرم ز قهر شهنشاه / عزت شه خواهم‌ از خدای به‌ هر حین
زانکه وطن‌خواهم و نجات وطن را / دارم چشم از خدایگان سلاطین
عرصهٔ این ملک بوده است ازین پیش / از یمن و مصر و شام تا ختن و چین
وز لب دانوب تا به عرصهٔ پنجاب / یافته از عدل و داد و ایمان تأمین
فتنهٔ یونان وتازی و مغول و ترک / پست نمود این بلند کاخ نو آئین
چون تو شدی جانشین کورش و دارا / گشت ز تو تازه آن زمانهٔ پیشین
بود وطن همچو باغ بی‌در و دیوار / تاخته دزدان به میوه‌ها و ریاحین
عزم تو برگرد آن کشید حصاری / وز بر آن برنهاد تیغ تو پرچین
بوکه ز فرتو خون تازه درآید / بار دگر اندرین عروق و شرائین
ملک زکف رفته بازگیری و بندند / پیش سپاه تو شهرها همه آنین
بنده بهار اندر آن فتوح نوا نو / گشاید به تازه تازه مضامین
کرده بهر ماه نو سرودی تصنیف / کرده بهر سال نو کتابی‌ تدوبن
گرچه خود اکنون پیاده‌ایست بر این نطع / گردد از فر اصطناع تو فرز‌بن
تا که جهانست شهریار جهان باش / یافته کشور ز عدل و داد تو تزئین
رایت عزت به اوج مهر فرو کوب / لکهٔ ذلت ز چهر ملک فرو چین
تا ز دل و جان بپاس جان تو گویند / مردم ایران دعا و جبریل آمین