ملک‌الشعرای بهار › پاسخ به کاظم پزشکی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای پزشکی خطت رسید به من / چون به یعقوب پیر، پیراهن
خطی آنجا نبشته دیدم نغز / که شد از آن دو چشم من روشن
شیوهٔ میر و شیوهٔ درویش / هر دوان درتنیده در یک فن
چون دو رنگ بدیع در یک گل / چون دو جان عزیز در یک تن
به لطیفی یکی لطیف غزال / به بدیعی یکی بدیع وثن
گفته در هر نکت هزار مثل / خفته در هر مثل هزار سخن
از جزالت تنیده یک به دگر / سخنان همچو حلقهٔ جوشن
نثر با نثر پنجه در پنجه / نظم با نظم دست درکردن
شیر فکر مرا به دام آورد / نیروی آن غزال شیر اوژن
گویی آمد یکی پزشک از پارس / از برای عیادت دل من
مانده در شهر اصفهان محبوس / اصفهان گشته چاه و من بیژن
نه منیژه که باشدم غمخوار / نه تهمتن که داردم ایمن
هست بند من از غم و احزان / بود اگر بند بیژن از آهن
بند آهن شکسته گردد لیک / نشکند بندگرم وقفل حزن
من و جفت و سه دختر و دو پسر / هفت دلخسته همچو عقد برن!
من به زعم کسان گنهکارم / چیست آیا گناه کودک و زن‌!
نه یکی آیدم به پیرامون / نه کسی گرددم به پیرامن‌!
چون گروه جذامیان شده‌ایم / مانده از دوست رانده از دشمن‌!
خانه‌ام شد به شهر ری ویران / زیر برف ویخ دی و بهمن
که خدا خانه‌اش خراب کناد / آنکه زو شد خراب خانهٔ من
بهمن و دی چو دشمنان دگر / سر برآورده‌اند از مکمن
هرکه را پادشه ز چشم افکند / گو به کس چشم دوستی مفکن
خورده‌ام من به عهد شه سوگند / پیش فرمان قادر ذوالمن
کرده‌ با دست خود سجل که مدام / پای ننهم برون ز عهد کهن
نشکنم عهد شاه را که نهند / لقب من بهار عهدشکن‌!
پاس مشروطه و تعهد شاه / حفظ قانون و راه و رسم سنن
نگسلم مهر، گو رگم بگسل / نشکنم عهد، گو سرم بشکن
شاه مشروطه مرد در غربت / گشت جانش رها ز رنج و محن
پهلوی پادشه شده است و بدو / جز به نیکی نبرد باید ظن
قدرت اوست برتر از قانون / هرچه خواهد دلش توان کردن
گر کشد ور رها کند، شاید / کش به‌ پیش‌ است تاج و تیغ و کفن
دشمنانش قرین باد افراه / دوستانش قرین پاداشن
«‌نه مرا باتکاب او پایاب‌» / «‌نه مرا با گشاد او جوشن‌»