ملک‌الشعرای بهار › جزر و مد سعادت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خواندیم در دفاتر و کردیم امتحان / کاز بعد هر غمی بود آسایشی نهان
چون شب تمام گردد روزی شود پدید / چون بگذرد بلیه رفاهی شود عیان
تاربخ روزگار سراسر بخوانده‌ام / زایران و روم و مشرق و مغرب یکان یکان
قرنی‌دو چون گذشت به بدبخت کشوری / پیدا شود ز غیب یکی صاحب‌قران
گوبند هر به الف برآید الف قدی / خود راستست و نیست خم‌ و پیچی اندر آن
چون نقش‌های گنجفه در طالع ملل / پشت هم اوفتاده گهی سود وگه زیان
در هر قمار سود و زیان با تناسب است / وندر حیات جامعه پیداست این نشان
درباست زندگانی اقوام و اندرو / پیوسته جزر و مد سعادت بود عیان
باشد شگفت قصهٔ ایران و مردمش / آری شگفتی آرد هر صفحه‌ای از آن
بهر نمونه رخصت اگر هست بشمرم / تاربخ ملک ایران از عهد باستان
یک روز شد به پنجهٔ کلدانیان اسیر / ایران و «‌بیورسب‌» در آن شد خدایگان
ده قرن خاک ایران در چنگ آن گروه / بگرفت ز اشک خونین‌، رخسار ارغوان
صاحب‌قران ملی ناگه برون شتافت / چون شیر خشمناک ز بازار اصفهان
بربست کاوه یکسره بازارهای شهر / برکف گرفت رایت منصورکاویان
لشکر بسوی پهنهٔ البرز برد و یافت / فرزند آبتین را با طالع جوان
روز دگر ز سطوت افراسیاب ترک / ایران خراب گشت و تهی شد از آب و نان
ناگه رشادت پسر زال زر بداد / از ترکتاز دشمن‌، این ملک را امان
آمد زکوهسار دماوند، کیقباد / شدکشور از قدومش چون روضه جنان
روزی دگر تسلط شورشگران گرفت / از ماد و شوش تا هری و بلخ و خاوران
بیگانگان ز لیدی و مصری و بابلی / بهر خراب ایران گشتند توأمان
هریک ز ناتوانی ایران قوی شدند / دشمن قوی شود چو شود مرد ناتوان
ناگاه گشت « کورش‌» والاگهر پدید / در پارس ریخت طرح یکی دولت جوان
گردنکشان گیتی تسلیم وی شدند / سر بر سپهر سود مهین رایت کیان
جانش اگرچه در ره این مملکت برفت / از او رسید دشمن این مملکت به جان
روز دگر به دعوی شهزادگی‌، نهاد / هرگوشه غاصبی به سر افسر به رایگان
نه تن ز غاصبان و مجوسان ز شش جهت / کوبیده پنج نوبت شاهی به یک زمان
کامد یکی فریشته در پیش «‌داریوش‌» / گفتش برون خرام که هنگام تست هان
سردار نامدار برآمد بر اسب و راند / توسن گه سپیده به میدان امتحان
پیش سپاه‌، شیهه کشید اسب دولتش / یعنی کجاست تاج که اینجاست قهرمان
تاجش به سر نهادند ایرانیان و گشت / ایران چو عهد « کورش‌» دارای عز و شان
شد مملکت منظم وآمد زیمن بخت / از قیروان مسخر او تا به قیروان
شد داستانش نقش به کهسار بیستون / تا بیستون بجاست بجایست داستان
روز دگر ز فتنهٔ اسکندر اوفتاد / دارا و تختگاهش در خاک و خاکدان
اهریمنان فارس به رغم خدایان شتافتند / از مصر و شام و اربل تابلخ و بامیان
یک قرن اشگ ریخت وطن تا که برکشید / اشک بزرگ، رایت شوکت بر آسمان
از شهر «‌اشک‌آباد» آمد برون و راند / بر دفع جیش یونان تا شهر دامغان
یکسو ز خصم شرقی پرداخت باختر / یکسو ز خصم غربی پیراست خوروران‌
زاشکانیان دوباره شد ایران جوان و رفت / آن سوز و سوگواری از یاد مردمان
چون تیغ اردشیر سرافراز، بردرید / در پهنهٔ مصاف‌، جگرگاه اردوان
بر سیرت هخامنشی دولت بخاست / گشت زمانه نو کرد آن کهنه دودمان
ساسانیان شدند یکی دولت بزرگ / نز رومشان تزلزل و نز چینشان زیان
روز دگر ز نیزه گذاران بادیه / جست آتشی به مکمن شیران نیستان
سالی دویست بر سر این آسیای دهر / از خون بیگناهان شد جوی‌ها روان
ناگه به فر ایزدی از بیشه شد پدید / یعقوب لیث‌، شیر بیابان سیستان
آزادی عجم را بنیان نهاد و کرد / سهم عرب برون ز دل قوم آریان
پور وصیف سگزی و بسام خارجی / گفتند شعر پارسی و زنده شد زبان
تا چار قرن‌، خلق خراسان و نیمروز / کردند سعی و تازه شد آثار باستان
افشاند میر نصر، زر و رودکی، سخن / آری سخن ز دل دمد و سیم و زر ز کان
فردوسی آمد و سخن از چرخ برگذاشت / بر طراز پهلوانی و بر یاد پهلوان
آنک به خاندان عجم کرد خدمتی / کان هیچگه نمی‌رود از یاد خاندان
ارجوکه کهنه تربت او نو شودکه هست / دولت جوان و ملک جوان و ملک جوان
وانگه ز تیره‌بختی خوارزمشه‌، نهاد / چنگیز برگلوی وطن تیغ خونفشان
بیش از دو قرن و نیم نیاکان ما شدند / خوار و ذلیل زیر پی ترک و ترکمان
جست از میان تودهٔ خاکستر وطن / ناگاه برق و گشت منور از او زمان
اندر مصاف تاخت سماعیل شاه و یافت / ایران جلال و شوکت رفته به رایگان
وانگه که شد ز سستی آل‌صفی‌، بلند / در زیر تیغ افغان‌، افغان از اصفهان
روسیه تاخت تا طبرستان و اردبیل / ترکیه تاخت از همدان تا به ایروان
محمود سیستانی از سیستان گرفت / تا قاینات و طوس و نشابور و اردکان
آمد برون ز میغ وطن تیغ نادری / وز وی گرفت روشنی این تیره خاکدان
و امروز باز نو شده این دولت کهن / بعد از قیام نادر و جهد کریم‌خان
یک قرن و نیم طی شد کز نسل پارسی / کس را نبود تخت جم و کاخ کی‌، مکان
ایران خراب شد ز دو همسایهٔ قوی / وز بی‌خیالی شه و دربار ناتوان
قانون خراب و ابتر و قانون‌گذار کور / بدتر ز هر دو مجری قانون در آن میان
القصه نیست مردم این ملک را سپس / بعد از خدا پناهی غیر از خدایگان
فرمانده بزرگ رضا شاه پهلوی / شاهی که هست بر همه فرمان او روان
شاها خدای بر گلهٔ خلق‌، مر تو را / چوپان صفت نمود نگهبان و پاسبان
آسایش شبان چه بود؟ خدمت رمه / کز بهرخدمت رمه آمد همی شبان
تفریح خلق در گرو زحمت شه است / دژ بغنود چو باشد بیدار دیده‌بان
اقرار می‌کنم که در این عهد و روزگار / هرگز شهی به از تو نداده است امتحان
چون درفتاد غلغله زآشوب بلشویک / اندر ولایت طبرستان و دیلمان
تهدیدکرد عاصمهٔ ملک را عدو / چون سیل خانه کوب که خیزد ز هرکران
تو با قلیل مایه سپه‌، تاختی به رشت / کرده سپر به پیش اجانب تن و روان
زان بیشه‌های صعب گذشتی به رزمگاه / کانجا پلنگ را نتوان راند با سنان
مرداب‌های موحش و آن سنگلاخ‌ها / بگذاشتی‌، چو تیر که پرگیرد ازکمان
اندر میان دشمن رفتی و آمدند / از هر طرف سپاهی بسته به کین میان
جستی ظفر به یاری تدبیر و تیغ تیز / بر دشمنان خانگی و خصم بی‌امان
کشور ز اهتمام تو یکباره امن گشت / گردنکشان و دزدان گشتند بی‌نشان
جاماسب گفته است به جاماسبنامه در / یاجوجیان ز شرق درآیند ناگهان
هر چیز را خورند و ستانند و بگذرند / همچون ملخ که بگذرد از باغ و بوستان
از بهر دفع آنان بیرون شود یکی / مانند تو از ایران در آخرالزمان
آن قوم را به دریا ریزد ز رزمگاه / وایران دوباره گردد چون‌ عهد باستان
مانندهٔ نیاکان گردد به عهد تو / خوی نژاد ایران با صدق هم‌عنان
جاماسبنامه را تویی اکنون شها گواه / از من به یاد دار و بر این فال خوش بران