ملک‌الشعرای بهار › سردسیر درکه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چون اوج گرفت مهر از سرطان / بگشاد تموز چون شیر دهان
شد خشک به‌ دشت‌ آن‌ سبزهٔ خرد / شد پست به کوه آن برف کلان
شد توت سپید و انگور رسید / وان توت سیاه آمد به دکان
شد گرم هوا شد تفته زمین / زبن بیش به شهر ماندن نتوان
امسال مراست رای درکه / کانجا ز فضول خالی است مکان
با چند رفیق همراز و شفیق / هم نادره‌سنج هم قاعده‌دان
طی شد مه تیر شد نامیه پیر / لیکن درکه است سرسبز و جوان
جایی است نزه باغی است فره / کوهی است بلند آبی است روان
زین خطه بهار بیرون نرود / چه فصل تموز چه فصل خزان
گویی که همی این ناحیه را / بگزیده بهار از جمله جهان
من هم نروم زینجا که نرفت / ادربس نبی از باغ جنان
از لطف هواش گویی که کسی / پاشیده به خاک آب حیوان
سبز است هنوز خوشه به قصیل / وز گندم شهر ما ساخته نان
هم توت سیاه هم توت سپید / پیداست هنوز بر تود بنان
آن توت سپید بر شاخ درخت / چون خیل نجوم برکاهکشان
وان توت سیاه در پیش نظر / چون غالیه‌ها در غالیه‌دان
انبوه درخت هنگام نسیم / چون نیزه‌وران هنگام طعان
باغ از برباغ بر رفته چنانک / از زمردسبز، کان از برکان
دیدم شب دوش کافروخته شمع / می‌سوخت ولی خشکش مژگان
گفتم ز چه رو حیران شده‌ای / رقصی بنمای اشکی بفشان
گفتا که چنان مستم ز هوا / کم بی‌خبر است قالب ز روان
زبنجا بسوی سرچشمهٔ رود / صعب ‌است ‌مسیر،‌ هول‌است مکان
از ریزش کوه غلطیده به زیر / احجار عظیم همچون هرمان
جوزات فتد در زیر قدم / چون برگذری از دوکمران
آن‌هفت غدیر چون هفت صدف / بسد به کنار گوهر به میان
کارا ز فراز ریزد به نشیب / آرام و خموش لرزان و نوان
چون پش سییدکش شانه زنند / از زبر زنخ تا پیش دو ران
بنگرکه چسان ببرید و شکافت / کارای حقیر خارای کلان
زبن تنگ‌دره چون برگذری / زی تنگ بند راهی است نهان
با دید شود اندر سر راه / کانی چو شبه بی‌حد کران
خطی سیه از دو سوی دره / پیوسته بهم همچون دوکمان
این کشور ماست کان زر و نیست / مردی که کشد این نقد ز کان
* / *‌
آن غرش آب کز سنگ سیاه / ریزد به نشیب جوشان و دمان
گوبی که مگر هم‌نعره شدند / در بیشه‌‌‌‌‌ٔ ‌تنگ شیران ژیان
یا از برکوه غلطند به زبر / با غرش رعد صد سنگ گران
در هر قدس تا منبع رود / صد چشمهٔ عذب دارد جریان
زنجیر قلل پیوسته به هم / والبرز عظیم پیدا ز کران
پیچیده بر او چون شارهٔ سبز / انبوه درخت از دیر زمان
البرز شدست گوبی علوی / کز شارهٔ سبز بربسته میان
آن پارهٔ برف بر تیغهٔ کوه / چون سیم سپید بر جزع یمان
* / *
برگشتم از آن کافتاد مرا / از رفعت جای در سر دوران
ناگه بدمید ماه از برکوه / کاهیده ز نور یک نیمهٔ آن
چونان که به رقص پوشیده شود / یک نیمه ز زلف رخسار بتان
بی‌رود و سرود بی‌جام شراب / منزلگه ماست چون کورستان
یارب بفرست یارب بفرست / مولی برسان مولی برسان
زان شیشهٔ می زان تیشهٔ غم / زان بیشه‌ٔ حال زان ریشهٔ جان
ای چرخ مرا بی‌باده مخواه / وای دوست مرا بی‌بوسه ممان
نی‌نی نه رواست‌می بهر چراست / می بیخ هواست می اصل هوان
می خانه کن‌است‌دانش‌فکن‌است / آسیب تن است وآزار روان
خنیاگر ماست این بلبل مست / نوشین می ماست این آب روان
از جلوهٔ کوه شو مست که هست / هر منظره‌اش فردوس‌نشان
بنگرکه چسان شد مست هزار / بی‌نشاهٔ می بی کیف دخان
گر از ره طبع سرمست شوی / ز آسیب خمار نفتی به زیان
این پند من است هرچند بود / مشکل به عمل آسان به زبان
گر ز امر منش سر بر نزدی / مردم نشدی مقهور غمان
غم چیره به‌خلق زان شد که نمود / بهمان ز سفه تقلید فلان
اقلیم و هوا پوشاک و غذا / اصلی‌ست درست درسی‌ست روان‌
بیمار شوی گر از ره جهل / در جده خوری قوت همدان
وآن را که به طبع رد کرد منش / گر قصد کنی بد بینی از آن
پر فتنه مشو بر صنع بشر / کاین گفت چنین و آن کرد چنان
کز صنع بشر بازست و دراز / بر فرق زمین دست حدثان
دردا که بشر شد سخرهٔ نفس / وز علم نهاد دامی به جهان
ازطبع و منش برگشت و فتاد / از راه یقین در بند کمان
شد علم فزون لیکن بنکاست / نز بخل بخیل نز جبن جبان
جنگی که پریر گیتی بگرفت / ناداده کسی در دهر نشان
نه برده چنو این پشت زمین / نه دیده چنو این چرخ کیان
آن خون که بریخت این نیمهٔ قرن / هرگز بنریخت در چند قران
ایراک ز علم ثروت طلبند / نه لذت روح نه رامش جان