ملک‌الشعرای بهار › نالهٔ بهار در زندان| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دردا که دور کرد مرا چرخ بی‌امان / ناکرده جرم‌، از زن و فرزند و خانمان
قانع شدم به عزلت و عزلت ز من رمید / بر هرچه دل نهی ز تو بی‌شک شود رمان
بگریختم به عزلت از بیم حبس و رنج / هرچند بود عزلت با حبس توأمان
گفتم مگر به برکت این انزوا شوم / از یاد مردم و برم از کید خصم‌، جان
دل از جهان گرفتم و رفتم به گوشه‌ای / گفتم که گوشه گیرد از من مگر جهان
چون کبک سر به برف نهفتم ولی چه سود / گیتی نداد صید خود از کف به رایگان
چون روی زی نشیب نهد اختر کسی / نتوان نگاهداشت مر او را به ریسمان
پتیارهٔ زمان را دامی است هر طرف / نتوان گریخت از دم پتیارهٔ زمان
کوشم که در نهفت بمانم‌، ولی دریغ / بیرون کشند زر نهان گشته را ز کان
از خاکدان کشند و به گنجش نهان کنند / چون بنگرند رشتهٔ گوهر به خاکدان
گوهر کجا و گنج کدام و کدام زر / ایدون که بی‌بهاترم از خشک استخوان
هستند اهل فضل چو طاووس یا سمور / کز بهر پر و پوست به جانشان رسد زیان
بلبل به جرم صوت اسیر قفس شود / و آزادوار زاغ بگردد به گلستان
بس مردم شریف که از حرفت ادب / در حرقت ابد دل او سوخت جاودان
بس نامور وزیر که از شومی هنر / گلفام شد ز خون گلویش گریوبان
آبی خوش از گلویش هرگز فرو نرفت / آن کس که جست نام و نکرد آرزوی نان
بس شاعران ز غزنه و لاهور خاستند / در عهد آل ناصر و آن خوب خاندان
چون راشدی و اختری و رونی و حسن / مختاری و سنایی و اسکافی جوان
هریک ز نان شاعری اندوختند مال / مسعود شد فریسهٔ حبس اندر این میان
زنجیر و بند سود دوپایش ز بهر آنک / ببسود پای همت او فرق فرقدان
ترسنده بود باید از‌ین دهر پرگزند / لرزنده بود باید ازین چرخ بی‌امان
بختم چو کشتی‌ای است فتاده به چار موج / سکان فرو گسسته و بشکسته بادبان
طوفان غم که موج هلاکش بود ز پی / گاه از زمین بجوشد و گاهی از آسمان
برگرد من دمنده نهنگان دیوچهر / بگشوده هر یکی پی بلعیدنم دهان
گویند گل شکفت و به دیدار گل به باغ / ساری چغانه‌زن شد و بلبل سرودخوان
هر مرغکی به شاخ گلی آشیان گرفت / جز من که دور مانده‌ام از جفت و آشیان
از طرف بوستان بفتادم به حبس و بند / هنگام آن که گل دمد از طرف بوستان
مرغان باغ را کند از آشیان جدا / چون شد به باغ مرد دژآهنگ‌، باغبان
خونابه ریزم از مژه بر عارضین چنانک / بر برگ شنبلید چکد آب ناردان
آن شکوه‌ها که داشت دل اندر نهان ز من / زاشگ روان به روی من آورد ناگهان
دارم بسی شگفت که مژگان حدیث دل / بی گوش‌چون شنیدو چسان گفت بی‌زبان
هر لحظه‌ای خروش مغانی برآورم / زین آذری که هست به جان و دلم نهان
کآذرگشسب دارم اندر میان دل / چونان که دارم آذر برزین میان جان
نشگفت‌،‌ازین‌دو آتش‌سوزان که با منست / کاین حبسگاه تیره شود قبلهٔ مغان
چون بنگرم در آینه بر دو رخان زرد / دل گیردم ز انده و اشگم شود روان
شد زعفران من سبب گریه از چه روی / گر شد به خاصیت سبب خنده زعفران
چون بربط شکسته به کنجی فتاده‌ام / رگ‌های زرد تار کشیده بر استخوان
هر گه که تندباد حوادث وزد به من / از هر رگم چو چنگ برآید یکی فغان
ننوازدم کسی ز هزاران هزار دوست / چنگ شکسته را ننوازند بی گمان
غبنا! که روزگار دغا تیغ کینه را / بار نخست بر تن من کرد امتحان
تن زد همی زمانه ی جانی ز حرب من / روزی که بود درکف من خامه چون سنان
اکنون دلیرشدکه خمش یافت مر مرا / آری به شیر بسته بتازد سگ شبان
عمری سخن به خیر وطن گفتم ای دریغ / کآمد به دست هموطنانم به‌سر، زمان
سر بر سر سنان رود آن را که نیست بخت / بیچاره من که رفت سرم بر سر زبان
ای خستهٔ خدنگ حوادث به صبر کوش / کآخر ز دست چرخ فرو افتد این کمان
ور زانکه عمر شد سپری هیچ غم مدار / کاندر زمانه کس بنمانده است جاودان
ازکس وفا مدار طمع زانکه گفته‌اند / قحط وفا است «‌در ...» آخرالزمان