ملک‌الشعرای بهار › خدعهٔ حسود| ” میراث‌دار ادب پارسی “

حاسدم دست خدیعت برکشید از آستین / مر مرا افکند از چشم وزیر راستین
حاسدم بَر بود یکجا آنچه هشتم در شهور / دشمنم بدرود در دم آنچه کشتم در سنین
چار ساله خدمتم بار فسوس آورد بار / تا که گیتی ‌این‌ چنین بودست بودست این‌ چنین
حاسد بی‌تقوی من حیله‌ها داند بسی / کانچنان حیلت نباشد هیچگه با متقین
این ‌چنین خواندم که هرگز با حسودان درمپیچ / کاتش تیز حسد سوزد حسودان را یقین
این گمانی بود زیرا کز خموشی درفتاد / آتش کید حسودم در دل و جان و جبین
چیست برهانی ازین محسوستر کامروز من / در میان دوزخم وان قوم در خلد برین
شاید ار مکری ندانم من ولی داند حسود / کاین ندانست آدم و دانست ابلیس لعین
او بداند حیلت و نیرنگ ازین رو هست شاد / من ندانم حیلت و نیرنگ ازین ‌رویم غمین
* / *
چون ‌تو اندر خانه بنشستی و بدخواهان به کار / مر مرا یار تو می‌خواندند و می‌راندند کین
چون تو را طالع به کار افتاد گفتندت که من / یار بدخواهان‌ شدم این غث و آن دیگر سمین