ملک‌الشعرای بهار › تشبیب| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در باغ تولیت دوش بودم روان بهر سو / آشفته و نظرباز، دیوانه و غزل گو
دیدم به شوخی آنجا افکنده شور و غوغا / عاشق کشان زببا گلچهرگان مه رو
قومی به‌ عشوه ماهر جمعی به چهره باهر / با زلفکان ساحر با چشمکان جادو
در کاخ ناز محروس با هم ز مهر مانوس / چون جوجکان طاوس چون بچگان آهو
در دلبری زبر دست منشور ناز بر دست / بنهاده دست بردست بنشسته روی با رو
با هم ز لعل گویا گویان به شور و غوغا / صحبت بکام آقا عصرت بخیرمسیو
ناگه شد آشکارا مه پیکری دل‌ آرا / در من نماند یارا پیش جمال یارو
مرجان اشک سفتم راهش به مژه رفتم / رفتم فراز وگفتم دیوانه‌وار، یاهو
گفت این روش نیاید برگرد کاین نشاید / درویش را نباید پیش ملک هیاهو
گفتم رخ نکویت بازم کشید سویت / شد ز آفتاب روبت این ذره در تکاپو
هرسو که آفتابی‌ است ذرات را شتابی است / مقهور احتسابی‌است این کارگاه نه تو
هرچ آن که در جهانند عشاق مهربانند / زی نیکویی دوانند تا خود شوند نیکو
هستی به چرب‌دستی در حالتست و مستی / عشقست کنه هستی حسن است غایت او
زان حسن نغز و والاکرده سرایت اینجا / جزیی به کل اشیاء با صدهزار آهو
بخشی به زلف سنبل شطری به صفحهٔ گل / لختی به نای بلبل برخی به‌تاج‌پوپو
درکوه و دشت وکهسار اندر میان صد خار / هر سوگلی است ناچار افتد نظر بدان سو