ملک‌الشعرای بهار › ای مشارالسلطنه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نعمت دنیا سرابست ای مشارالسلطنه / این جهان نقش برآبست ای مشارالسلطنه
تا توانی ظلم کن کاین روزگار بی کتاب / حامی هر بی‌کتابست ای مشارالسلطنه
تا توانی دخل برکاین روزگار بی‌حساب / عاری از علم حسابست ای مشارالسلطنه
کشور پر انقلاب و نرخ ارزاق گران / زان قدوم مستطابست ای مشارالسلطنه
سهم از مدخول قصابان و خبازان شهر / رسم هر مالک رقابست ای مشارالسلطنه
لیک سهم از دخل علافان و صرافان شهر / هذه شینی عجابست ای مشارالسلطنه
هیئت شوربلدگرمنفصل شد باک نیست / شور در قدرت عذابست ای مشارالسلطنه
لیک این دکان حراجی و احضار ولات / اندکی دور از صوابست ای مشارالسلطنه
خلق می‌گفتند قبل از حرکت از تهران تو را / از مداخل اجتنابست ای مشارالسلطنه
لیک روشن شد دلت از دخل‌های سبزوار / دخل اول فتح بابست ای مشارالسلطنه
نی خطا گفتم دلت روشن بد از اول‌، بلی / قطره ملزوم سحابست ای مشارالسلطنه
محرمانه دخل کردن بی‌صدا و بی‌ندا / رسم آن عالیجنابست ای مشارالسلطنه
لیک با طبل و دهل پر کردن جیب و بغل / خود سؤالی بی‌جوابست ای مشارالسلطنه
ظاهراً مأیوسی از آیندهٔ این مملکت / یاس و راحت هم‌رکابست ای مشارالسلطنه
وه چه خوش گفت آن که گفت الیاس احدالراحتین / این سخن چون آفتابست ای مشارالسلطنه
ناصرالدین‌میزرا شهزادهٔ دانش‌پژوه / در عدالت کامیابست ای مشارالسلطنه
لیک با همچون تویی دستور کافی حال او / حالت قوم غرابست ای مشارالسلطنه
آنچه مرحوم سپهسالار برد از این بلد / در زبان شیخ و شابست ای مشارالسلطنه
شکرلله چشم ما روشن به دیدار شما / بعد از آن غفران‌مآبست ای مشارالسلطنه
آب را گل ساز و ماهی گیر زیرا چشم خلق / کور چون چشم حبابست ای مشارالسلطنه
اندربن کشورکه خادم را ز خائن فرق نیست / رشوه نگرفتن عذابست ای مشارالسلطنه