ملک‌الشعرای بهار › حریق آمل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خاک آمل شده در زیر پی آتش‌، طی / ای مسلمانان‌، آبی بفشانید به وی
این همان خطهٔ نامیست که از عهد قدیم / دورهاکرده به امنیت و آسایش‌، طی
بوده درعهد منوچهر، یکی حصن عظیم / سرکشیده شرفاتش ز بر قصر جدی
دون او بوده به زینت‌، چه سمرقند و چه بلخ / پس از او بوده به رتبت‌، چه نهاوند و چه جی
بوده بنگاه سپهداران و اسپاهبدان / تا به اکنون باز از عهد شهنشاهی کی
فرخانان به بزرگیش برافراشته دست / گیل گیلان‌ بستر گیش بیفشارده پی
یادگاری ز بهشتست به آب و به هوا / پرگل و سبزه بهاریست به تموز و به دی
آسمان چون نگرد پهنهٔ سبزش‌، از شرم / روی درپوشد در ابر و برافشاند خوی
گرچه از فتنهٔ ایام‌، شکوهیش نماند / ویژه زآن روزکه شد پی سپر کعب وقصی‌
سلمی و می گر از این ربع و دمن باز شدند / آید از ربع و دمن بوی خوش سلمی و می
گرچه از حی بزرگان اثری برجا نیست / خرم آن دشت که بد پایگه مردم حی
آتشی جست و از آن شهر یکی نیمه بسوخت / همچو برقی که درافتد به یکی تودهٔ نی
نیمشب آتش کین عیش و تن‌آسانی شهر / خورد وکرد از پس آن‌، فقر و پریشانی قی
هستی مردم ازین شعلهٔ کین رفت به باد / راست چون دانش میخواران از آتش می
متجر آمل غارت شد ازبن شوم حریق / غارتی کش نه‌ دکان ماند و نه کالا و نه فی‌
مدد مردم ری باید، تا همتشان / سازد اموات فتن را چو دم عیسی حی
راستی را که به احیای ولایات‌، بود / چون دم عیسی مریم، مدد مردم ری
تا نسوزد دل ری‌، دردی درمان نشود / هست آری به مثل‌: آخر هر درمان کی‌ّ
شهرک آمل وبران شد و یکباره بسوخت / گر نسوزد دل ری اکنون‌، کی سوزد، کی‌؟