ملک‌الشعرای بهار › سکوت شب| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آشفت روز بر من، از این رنج جان گزای / بخشای بر من ای شبِ آرام ِدیرپای !
ای لکهٔ سپید ، زمغرب ، برو ،برو / وی کله سیاه ز مشرق برآ ، برآ ی
ای عصر، زرد خیمهٔ تزویر برفکن / وی شب‌، سیاه چادر ِانصاف ، برگشای
ای لیل مظلم‌، از در فرغانه وامگرد / وی صبح کاذب ! از پس البرز بر میای
ای‌ تیره‌شب‌! به‌ مژّه غم، خواب خوش بباف / وی خواب‌خوش‌ !به‌زلف‌ ِ امَل‌ ،مشک تر، بِسای
من خود ، به شب پناه برم ،ز ازدحام روز / دو گوش و چشم بسته ز غولان هرزه‌لای
چون برشود ز مشرق ، تیغ ِکبود ِشب / مغرب به خون روز کشد دامن قبای
زآشوب روز ، وارَهَم ،اندر سکوت شب / با فکرتی پریشان‌، با قامتی دوتای
چون آفتاب خواست کشد سر زتیغ کوه / چونان بود که بر سر من تیغ سرگرای
گویم شبا به صد گهر آبستنی ولیک / چندان دوصد ز دیده فشانم تو را، مزای
ای تیغ کوه‌، راه نظر ساعتی ببند / وی پیک صبح در پس کُه لحظه‌ای بپای
ای زردچهره صبح دغا، وصل کم گزین / وی لعبت شب شبه‌گون هجر کم فزای
با روز دشمنم که شود جلوه‌گر به روز / هر عجز و نامرادی‌، هر زشت و ناسزای
من برخی شبم که یکی پرده افکند / بر قصر پادشاه و به سرمنزل گدای
دهر هزار رنگ نمایان شود به روز / با جلوه‌های ناخوش و دیدار بدنمای
گوش مراد را خبر زشت‌، گوشوار / چشم امید را نگه شوم‌، سرمه‌سای
آن نشنود مگر سخن پست نابکار / این ننگرد مگر عمل لغو نابجای
لعنت به روز باد و بر این نامه‌های روز / وین رسم ژاژخایی و این قوم ژاژخای
ناموس مُلک ،درکف ِ غولان ِ شهر ری / تنظیم ری به عهدهٔ دیوان تیره‌رای
قومی‌همه‌خسیس و ،به‌معنی ، کم‌از خسیس / خلقی همه گدای و به همت کم ازگدای
یکسر عنود و بر شرف و عزگشاده‌دست / مطلق حسود و بر زبر حق نهاده پای
هر بامداد از دل و چشم و زبان وگوش / تاشامگاه خونین خورم و گویم ای خدای
از دیده بی‌سرشک بگریم به زار زار / وز سینه بی‌خروش بنالم به های‌های
اشکی نه و گذشته ز دامان سرشگ خون / بانگی نه وگذشته زکیوان فغان وای
بیتی به حسب حال بیارم از آنچه گفت / مسعود سعد سلمان در آن بلندجای
« گردن به درد ورنج مراکشته بود اگر / پیوند عمر من نشدی نظم جان‌فزای‌»
مردم گمان برند که من در حصار ری / مسعودم و ستارهٔ سعد است رهنمای
داند خدای کاصل سعادت بود اگر / مسعودوار سرکنم اندر حصار نای
تا خود در این کریچهٔ محنت بسر برم / یک روز تا به شام بدین وضع جانگزای
چون اندر این سرای نباشد به جز فریب / آن به که دیده هیچ نبیند در این سرای