ملک‌الشعرای بهار › خزان| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مگر می‌کند بوستان زرگری / که دارد به دامان زر جعفری
به کان‌ اندر، آن مایه‌ زر توده ‌نیست / که باشد درین دکهٔ زرگری
به باغ این‌چنین گفت باد صبا / که چونی بدین مایه حیلت وری
به ده ماه از این پیش دیدمت من / تهی دست و خسته تن از لاغری
وز آن پس به‌د‌و ماه دیدمت باز / به تن جامهٔ چینی و ششتری
به سه ماه از آن پس شدی بارور / شکم کرده فربه ز بار آوری
به دیدار نو بینم اکنون تو را / طرازیده بر تن قبای زری
همانا که توگنج زر یافتی / که کردی بدین گونه زرگستری
به کاه جوانی همی داشتی / به طنازی آئین لعبت گری
کنون گشته‌ای سخت‌پیر وحریص / همی خواسته‌، نیزگردآوری
دگرباره دختر شوی ای عجب / عجوزه ندیدم بدین دختری
چمن زرفروش است و زاغ سیاه / شده زر او را به‌جان مشتری