ملک‌الشعرای بهار › خبر نداری| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای ثابتی از من خبر نداری / ای جان دل از تن خبر نداری
ای دوست ازین بستهٔ گرفتار / در پنجهٔ دشمن خبر نداری
ای گل‌، ز بهار تو کش خزان کرد / جور دی و بهمن‌، خبر نداری
بودی تو بت و منت چو برهمن / ای بت ز برهمن خبر نداری
زین خاطر ز اندوه گشته تاریک / ای اختر روشن خبر نداری
زین اشگ روان کز فراق رویت / بگذشته ز دامن خبر نداری
زین جسم که شد با هزار محنت / کوبیده به هاون خبر نداری
زین شخص که با صدهزار کربت / شد دست به گردن خبر نداری
زین دل که برو از غمان نهاده / سیصد که قارن خبر نداری
زین مایه که از گلشن تنعم / افتاده به گلخن خبر نداری
زین مرغ جدا مانده و رمیده / از ساحت گلشن خبر نداری
زین بی‌گنه برده از حوادث / صدکین و زلیفن خبر نداری
زین پیکر چون رشته وین دل تنگ / چون چشمه سوزن خبر نداری
زین‌ شاعر مسکین که کرده شاهش / آواره ز مسکن خبر نداری
زبن دل‌شده کش گوشهٔ صفاهان / گردیده نشیمن خبر نداری
زبن دانه که در آسیای دوران / شد خرد، یک ارزن خبر نداری
در چاه بلا مانده‌ام چو بیژن / ای میر تهمتن خبر نداری
پیکی نه که گوید به خسرو عهد / کز حالت بیژن خبر نداری
اکنون به صفاهانم و به همره / مشتی بچه و زن‌، خبر نداری
آزادم و در قید زندگانی / زین روز شمردن خبر نداری
من از قبل تو خبر ندارم / تو از قبل من خبر نداری
شادم که ز ناشادی زمانه / ای میر مهیمن خبر نداری
فرزانه گدازیست دهر ریمن / زین جادوی ریمن خبر نداری
دیوانه‌ نوازیست چرخ جوزن / زین سفلهٔ جوزن خبر نداری
باری ز دل خون آنکه گفته است / این چامهٔ متقن‌، خبر نداری