ملک‌الشعرای بهار › چه داری؟| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای خواجه به جز سیم و زر چه داری‌؟ / چون علم نداری دگر چه داری‌؟
زر وگهرت را اگر ستانند / ای خواجهٔ والاگهر چه داری‌؟
از علم شود خاک بی‌هنر زر / بنگر که ز علم و هنر چه داری‌؟
آن قصرتورا علم بوده معمار / در وی‌ تو به جز خواب و خور چه داری‌؟
وان باغ تو را ذوق بوده طراح / خیره تو در آن گام بر چه داری‌؟
این سیم و زرت مرده‌ریگ بابست / از بابت خوبش ای پسر چه داری‌؟
گویی پدرم داشت علم و دانش / از دانش و علم پدر چه داری‌؟
گر زر ز رواج اوفتد بناگاه / تو بهر خورش ماحضر چه داری‌؟
ورکار به فکر و عمل گراید / از فکر و عمل برگ و بر چه داری‌؟
ور از وطن افتی به شهر غربت / سرمایه در آن بوم و بر چه داری‌؟
این‌زرکه به‌دست اندرست زر نیست / زان زر که بود زبر سر چه داری‌؟
زور تن و اقدام و عزم و مردی / ذوق و فن و هوش و فکر چه داری‌؟
امروز توپی میر و کارفرما / فردا که شدی کارگر چه داری‌؟
از صنعت مردم بری تمتع / خود صنعتی‌، ای نامور چه داری‌؟
زان حرفه و پیشه کاید از آن / نفعی ز برای بشر، چه داری‌؟
داری گهر معدنی فراوان / از معدن دانش گهر چه داری‌؟
داری کتب ارزشی مکرر / زان جمله یکی خط ز بر چه داری‌؟
بی‌علم بشر است شاخ بی‌بر / ای شاخهٔ بی‌بر، اثر چه داری‌؟
بی‌ذوق رجل گلبنی است بی‌گل / ای گلبن بی گل ثمر چه داری‌؟
بر فرق تو هست این کلاه زببا / در زیرکلاه آستر چه داری‌؟
وان‌جامه و رخت تو سخت نغز است / بنمای کز آن نغز تر چه داری‌؟
ای خواجه ز علم و هنر گذشتیم / از دین و مروت نگر چه داری‌؟
از جود و سخا یک به یک چه دانی‌؟ / وز مهر و وفا سربسر چه داری‌؟
جز حیلت ومکر و دغل چه خواندی / جز نخوت و عجب و بطر چه داری‌؟