ملک‌الشعرای بهار › به یاد صحبت اخوان و اطاق آفتاب روی تهران| ” میراث‌دار ادب پارسی “

روزگار آشفتگی دارد بسر، کو همدمی / تا ز فیض صحبتش خاطر بیاساید دمی
آتش و ابر و دم و دودست پیدا در افق / کو مقامی امن و جایی محرم و دود و دمی‌؟
از خدا خواهم اطاق قبلی و یاری سه چار / خادمی محرم که خواهد عذر هر نامحرمی
بست مشک‌آلوده جوشان از بر شاخ کهور / به که از کین بر گلوی نیزه بندی پرچمی
خلق را زین‌سو مشرف کن گرت هست آرزو / بی‌تغیر عالمی و بی‌تبدل آدمی
هجر فرهادش به دل هر لحظه خنجر می‌زند / خود گرفتم شد بهار از حفظ صحت رستمی
جای موسی خالی است وآن عصای موسوی / تا که فرعون کسالت را ببلعد در دمی
موسیا ز انوار یزدان یک قبس ما را فرست / چون‌ اناالحق زان همایون شعله بشنیدی همی
ای شبان وادی ایمن چو گشتی بهره‌مند / زان درخت شعله‌ور فکر برادر کن کمی
چون سحرگاهان نهادی سر به محراب نماز / بهر قلب ما فرست از دود آهی مرهمی
یاد لطف صحبت اخوان درخشد در دلم / چون چراغ روشنی در جایگاه مظلمی
بس که خوردم چایی دم ناکشیده در سویس / آبم افتد در دهان از یاد چای پر دمی
وز غم نادیدن همصحبتان محترم / مردمان چشم من بستند حلقهٔ ماتمی