ملک‌الشعرای بهار › شمارهٔ ۲۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شب فراق تو گویی شبان پیوسته است / که زلف هرشبی اندرشب دگربسته است
دل از تمام علایق گسسته‌ام که مرا / خیال ابروی او پیش چشم‌، پیوسته است
نه خنجر و نه کمانست ابروان کجش / که در فضیلت رویش دو خط برجسته است
نشاط من ز خط سبز آن پسر باری / چنان بود که فقیری زمردی جسته است
ز سبز برگ خط البته آفتی نرسد / به گلبنی که برو صدهزار گل رسته است
ز دولت سر عشق تو زنده‌ام‌، ورنه / هزار بار فزون مرگم از کمین جسته است
مباش تند و مغاضب که نعمت دو جهان / نتیجهٔ رخ خندان و طبع آهسته است
ز روی درد نگه کن به شعر من‌، کاین شعر / تراوش دل خونین و خاطر خسته است
ارادت ار طلبی معنویتی بنمای / که از علایق صوری فقیر وارسته است
به سربلندی یاران نهاده گردن و باز / به دستگیری ایشان ز پای ننشسته است
گرفته یار ولی هیچ کام نگرفته / شکسته توبه ولی هیچ عهد نشکسته است
نگفته هیچ دروغ ارچه جای آن بوده / نکرده هیچ بدی گرچه می‌توانسته است
«‌بهار» گوی سعادت کسی ربوده به دهر / که‌خواسته‌است‌و توانسته‌است‌و دانسته‌است