ملک‌الشعرای بهار › شمارهٔ ۲۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نم باران ز بستان گرد رفته است / طبیعت‌ را گلی از گل شکفته است
نسیم آزاد می‌آید به بستان / چرا پس مرغکان را دل گرفته است
عجب شوری بپاکردست بلبل / ندانم‌ عشق در گوشش چه گفته است
به ما جز عشق و آزادی مده پند / که عاشق حرف‌مردم کم شنفته است
بهارا بیش ازبن درگوش ملت / مزن گلبانگ آزادی که خفته است