ملک‌الشعرای بهار › شمارهٔ ۲۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شیرین‌لبی که آفت جان‌ها نگاه اوست / هرجا دلیست بستهٔ زلف سیاه اوست
کردم سراغ دل ز مقیمان درگهش / گفتند رو بجوی مگر فرش راه اوست
گویند یار خون دل خلق می‌خورد / وان لعل سرخ و دست نگاربن کواه اوست
او پادشاه کشور حسنست و ما اسیر / وآن زلف پر خم و صف مژگان سپاه اوست
گفتم به قتل من چه بود عذر آن نگار؟ / گفتند خوی سرکش او عذرخواه اوست
گفتم بغیر عشق چه باشدگناه من / گفتند زندگانی عاشق گناه اوست
جانا بهار صید زبان‌بسته‌ایست لیک / چیزی که مایهٔ نگرانی است آه اوست