ملک‌الشعرای بهار › شمارهٔ ۲۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

غم‌مخور جانا در این‌عالم که عالم هیچ نیست / نیست‌هستی‌جز دمی‌ناچیز و آن‌دم‌هیچ‌نیست
گر به‌واقع بنگری بینی که ملک لایزال / ابتدا و انتهای هر دو عالم هیچ نیست
بر سر یک مشت خاک اندر فضای بی‌کنار / کر و فر آدم و فرزند آدم هیچ نیست
در میان اصل‌های عام جز اصل وجود / بنگری اصلی مسلم و آن مسلم هیچ نیست
دفتر هستی وجود واحد بی‌انتها است / حشو این‌ دفتر اگر بیش‌ است‌ اگر کم‌ هیچ‌ نیست
در سراپای جهان گر بنگری بینی درست / کاین جهان غیر از اساس نامنظم هیچ نیست
چیزی از ناچیز را عمر و زمان کردند نام / زندگی چیزی‌ ز ناچیز است‌ و آن‌ هم‌ هیچ نیست
عمر،‌ در غم خوردن بیهوده ضایع شد «‌بهار» / شاد زی‌ باری که اصلا شادی و غم هیچ نیست