ملک‌الشعرای بهار › به منکر عشق| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سختم عجب آید ز خلقت زن / کایزد را زبن کرده ملتمس چیست
دوشیزه به شوهر چو رفت‌، دیگر / او را به پسر زادن این هوس چیست
زهدان چو شود از جنین گرانبار / آن شادی حبلی بهر نفس چیست
با آن همه سنگینی و مشقت / این بستگی و انقیاد کس چیست
چون مرغ جنین از قفس برآمد / دیگر بوی این علقهٔ قفس چیست
از بهر یکی کودکی‌، عروسی / از هیچ تحمل نکرده بس‌، چیست
شب گوش نهادن به ناله طفل / چون قافله بر نالهٔ جرس چیست
لالایی محزون که از سموات / صوت ‌ملکش ‌داده باز پس چیست
تا دست بجنباندش دمادم / گهواره نهادن به دسترس چیست
گر نیمشبی از تبی بجنبد / جنبیدن‌ و جستن ‌به‌ خار و خس چیست
رفتن پی داروی او شبانه / چون موس عمران‌ پی قبس چیست
در پاس وی از خواب و خورگذشتن / مانند یکی نامور عسس چیست
تا طفل کلان گردد و شود پیر / دل بازنهادن بدو و بس چیست
من ‌سخت فرومانده‌ام در این راز / کاین‌معنی‌اگرعشق‌نیست‌پس‌چیست‌؟
ور عشق نزاید از این میانه / خود زاین‌همه پیرایه ملتمس چیست‌؟‌!