ملک‌الشعرای بهار › تسلیت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خواجهٔ فرخ سیر محمد دانش / ای که سخن گستری و دانش‌پرور
نثر تو چون بر صحیفه خامهٔ بهزاد / نظم تو چون در قنینه بادهٔ خلر
چون تو ندیدم سخنوری به ‌فصاحت / دیده و سنجیده‌ام هزار سخنور
همسر رنجم از آن که خاطر پاکت / رنجه شد از مرگ ناگهانی همسر
بود معزای آن کریمهٔ مغفور / پر ز خلایق بسان عرصهٔ محشر
آه و دریغا که من در آن شب و آن روز / بودم رنجور و اوفتاده به بستر
کاش که سر برنکردمی و ندیدی / خاطر آن خواجه را ملول و مکدر
دیدن یاران خوشست لیک به‌ شادی / نه بغمان کرده هر دو گونه معصفر
کار قضا بود شاد زی و مخور غم / هل که بداندیش تو بود به‌ غم اندر
بزم بیارای از دو آتش سوزان / ایدون کاندر رسید لشکر آذر
آن‌ یک در مرزغن چو گونهٔ معشوق / وان دگر اندر بلور چون لب دلبر
زخمه شهنازی و نوای قمر خواه / وان سخنان کز بهار دارند از بر
گاه بنوشند و گاه پای بکوبند / گاه ز بوسه دهند قند مکرر
گفت‌ حکیمی‌ جهان‌ سراسر وهم‌ است / گفت آن دیگر که بودنی است سراسر
گر همگی بودنی‌است غم نکند سود / ور همه وهم‌است‌باز شادی خوش‌تر