ملک‌الشعرای بهار › کردار| ” میراث‌دار ادب پارسی “

داشت‌ شخصی ‌از همه‌ عالم‌ سه‌ دوست / هرسه با او جور و او با هر سه جور
اولین‌، آن ثروتی کز روی سعی / کرده حاصل در سنین و در شهور
دومین‌، حوری‌وشی کاو را نبود / یک سر مو در دلارایی قصور
سومین‌، مجموع خوبی‌ها که او / کرده با مردم به‌تدریج و مرور
چون زمان احتضارش دررسید / خواجه داد آن هر سه را اذن حضور
کرد با ثروت وداعی سوزناک / گفت کای سرمایهٔ عیش و سرور
از پس مرگم چه خواهی کرد؟ گفت‌: / چون تو بگذشتی اپن دارالغرور،
بر مزارت شمع‌ها روشن کنم / تا شود روحت سراسر غرق نور
گفت با محبوبه کای آرام جان / بعد مرگم باش آرام و صبور
گفت بر قبرت چنان شیون کنم / کزلحد جستن کنند اهل قبور
گفت آخر بار با کردار خویش / کای به خوبی غیرت غلمان وحور
تو پس ‌از مرگم چه‌خواهی کرد؟ گفت‌: / من نخواهم شد ز نزدیک تو دور
چون که دمساز تو بودم روز و شب / با تو خواهم بود تا یوم النشور
محتضر جان ‌داد و دادند آن سه دوست / نعش او را سوی قبرستان عبور
آن یکی شمعی نهاد از روی کوه / وان دگر اشکی فشاند از روی زور!
ثروت و زن هر دو برگشتند، لیک / رفت خوبی‌های او با او به گور!