ملک‌الشعرای بهار › انسان سازی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مرا درست به یاد اندرست عهد صبی / به روزگار لطیف تفرج و بازی
فتاد پارهٔ مومی ز دامن دایه / من آن ربودم و جستم چو آهو از تازی
چو سنگ بودم درآغاز و نرم گشت آخر / گهی ز فرط فشردن گهی ز دمسازی
از او بساختم امثال مار و موش و وزغ / به‌حجره چیدمشان چون بساط خرازی
پدر درآمد و دید آن صنایع از فرزند / بگفت زه‌! که درین پیشه فرد ممتازی
نصیحتی است مگر بشنوی وگیری یاد / کازین سپس بجزاز نیکویی نیاغازی
چو دست‌از تو و موم‌از تو و خیال‌از تست / به جای پیکر انسان چرا وزغ سازی‌؟
ایاکسی که زمام امور درکف تواست / به حال خلق سزد بیش از این بپردازی
بسان شیشهٔ عکسند مردم ایران / که هر نگارکه خواهی بر آن بیندازی
چو موم تابع دست تواند کایشان را / به ذوق خویش بسازی و باز بگذاری
تو مار و موش بسازی‌زخلق‌وگیری خشم / که‌موش و مار شد این خلق اینت ناسازی
تو پاکباش و ازبن موم شکل پاکان ساز / که با تو از سر پاکی کنند انبازی
ندانی از چه به گرد بساط عالی تواست / فریب و دزدی و جبن و فساد و غمازی
چرا نشسته گروهی مخنث و بیدین / به جای مردم دیندار صفدر و غازی
چرا بزرگ‌ترین چاکران توگیرند / طریق کید و نفاق و فسوس و طنازی
چرا ستند امیران و خواجگان درت / ازین حریص گدایان پست یک غازی
مثل بودکه چو شد مرد خانه دنبک‌زن / زکودکان نه عجب گرکنند پابازی