امیر معزی › شمارهٔ ۱۶۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بر طرف مه از عنبر چنبر کشد آن دلبر / هرگه ‌که ‌کشد چنبر بر طرف مه از عنبر
دارد سمن و نسرین در سنبل مشک‌آگین / دارد گهر و پروین دربُسّد جان‌پرور
چون چهره کند پیدا زیبا نبود دیبا / چون لعل‌ کند گویا شیرین نبود شکر
از شیر و شبه درهم دارد زرهی محکم / گاهی شده خم در خم گاهی زده سردرسر
لغو است بریانی با او صور مانی / مانا ندهد معنی با او صنم آزر
ای آمده از خلّخ شیرین‌لب و خوش‌ پاسخ / مشکین خط و رنگین‌رخ سنگین دل و سیمین‌بر
از بهر ستم جوشن آویختی از سوسن / از بهر بلا سوزن آویختی از عبهر
بر غز‌و میان بستی دلهای بتان خستی / در بتکده بشکستی بازار بت و بتگر
تا من ز غمت زارم رخساره چو زر دارم / وز جرخ همی بارم یاقوت روان بر زر
ز آن قامت چون تیرت و آن غمزهٔ دلگیرت / وان حلقهٔ زنجیرت چون حلقه شدم بر در
گر گل به ‌تو پیوندد اوصاف تو بپسندد / هرچند رخت خندد بربرگ گل احمر
چون نعره زند بلبل در باغ ز عشق‌ گل / ازدست تو خواهم مل در بلبله و ساغر
یاد تو همی نوشم جور تو همی پوشم / ترسم‌که چو بخروشم میل توکند داور
آن را که تواش باید گر جور کشد شاید / جور تو کجا باید با عدل ملک سنجر
آن تاج سر ملت والا عضد دولت / منصوب بدو رایت منصور به او لشکر
آن شاه پیمبر دل از جود توانگر دل / در رزم سکندردل در بزم فریدون‌فر
گنج خرد و دانش اصل طرب و رامش / با کوشش و با بخشش، با منظر و با مخبر
هست از همه عالم به، هست از همه شاهان مه / او بر همه فرمان ده، او را همه فرمانبر
با جام می روشن بخشنده‌تر از بهمن / با نیزه و با جوشن، کوشنده‌تر از حیدر
چون سخت شود جنگش بر بارهٔ شبرنگش / کوپال گران سنگش درهم شکند مغفر
چون گشت به هامون بر قادر به ‌شبیخون ‌بر / مریخ به گردون بر بیرون نکشد خنجر
آنجا که ببخشاید از آذ‌ر آب آید / ور خشم بیفزاید از آب جهد آذر
چون صید کند بازش با چرخ بود رازش / سیمرغ ز پروازش از هم نگشاید پر
طبعش به هوا ماند عزمش به قضا ماند / اسبش به صبا ماند هم ره‌بر و هم رهبر
آن اسب که در پیشی بر ماه زند بیشی / با باد کند خویشی با وهم رود رهبر
بر چرخ غبار او بر فتح مدار او / تابنده سوار او چونانکه ز گردون خور
ای چون پدر و چون جد از تاجوران مفرد / فر تو برون از حد فتح تو فزون از مر
از قدر چو عَیّوقی از عدل چو فاروقی / وز گوهر سلجوقی پاکیزه‌ترین گوهر
نیکی به‌ تو پیدا شد شادی به تو زیبا شد / شاهی به تو والا شد از آدم تا محشر
از افسر و از خاتم افروخته‌ای عالم / مهر است در آن مدغم ماه است در این مضمر
ای کرده تو را خالق بر خلق جهان مشفق / ای جان تو در مشرق جاه تو بهر کشور
بی‌ امر تو در ایران بر ما که دهد فرمان / بی ‌رای تو در توران بر سر که نهد افسر
هر مرد که بی‌معنی پیش توکند دعوی / از جهل بود فر‌بی وز عقل بود لاغر
بخت از تو همی نازد کار تو همی سازد / آن کس که بد آغازد فرجام برد کیفر
آنروز شود صحرا جوشنده‌تر از دریا / کز خون دل اعدا شمشیر تو گردد تر
آبی است که اندر کف چون صاعقه دارد تف / کوس تو میان صف با صاعقه چون تندر
آن آهن چون لولو دارد نسب از هندو / رسته است بدو آهو از پنجهٔ شیر نر
چون کوس تو در میدان خواهد هنر از گردان / گوش فلک گردان از کوس تو گردد کر
ور تو ز هنرمندی با غز‌و بپیوندی / دربند تو چون بندی بیچاره شود قیصر
روم از تو زبون‌گردد بتخانه نگون گردد / آبش همه خون ‌گردد خاکش همه خاکستر
ای تازه به ‌تو سنت احسان تو بی‌منت / ایوان تو چون جنت جام تو در آن ‌کوثر
در مدح تو چون شاعر بر شعر شود قادر / پر نکته ‌کند خاطر پر بذ‌له ‌کند دفتر
در دهر تویی خسرو بی‌شک سخنی بشنو / دارد ز تو جانی نو مداح سخن‌گستر
پیش تو به سر پوید چون جاه و خطر جوید / آراسته‌تر گوید مدح تو یک از دیگر
چون رست ز مهجوری وز آفت رنجوری / امروز به دستوری جان هدیه کند ایدر
تا هست نشاط می با چنگ و رباب و نی / می‌ خواه پی اندر پی بر نغمهٔ رامشگر
از عیش و دل‌افروزی وز دولت و پیروزی / وز شادی و بهروزی تا دهر بود بر خور
فرخ همه ایامت حاصل ز قضا کامت / آراسته از نامت هم خطبه و هم منبر
تدبیر تو فرخنده تایید تو پاینده / آفاق تو را بنده افلاک تو را چاکر
با طاعت تو مقرون بر خدمت تو مفتون / صد میر چو افریدون صد شاه چو اسکندر
نصرت سوی تو یازان دولت بر تو تازان / وز طلعت تو نازان میرانِ بلنداختر