اندرین فترت برآمد رایت سالار زند / مملکت را کرد مستخلص پس از پیکار چند
بود سلطانی کریم و شهریاری هوشمند / دوحهٔ نیکی نشاند و ریشهٔ زشتی بکند
پایگاه ملک را بنهاد بر چرخ بلند / خسروان را شاید از رفتار او گیرند پند
کشور اندر عهد او آسایش و آرام یافت / زیردستان را به نیکی کام داد و کام یافت
چون حسن شاه قجر مازندران را رام یافت / خان زند از او شکستی سخت بدفرجام یافت
حیلهها انگیخت چون خود را به بند و دام یافت / تا که کار دشمن از تدبیر او انجام یافت
الغرض با زیردستان گشت چندان سازگار / کان نتاند مهربان مادر به طفل شیرخوار
شب شدی بر بام و افکندی نظر بر هر کنار / گر نشان عیش جستی شکر کردی بیشمار
ور نشان بانگ و رامش کم شنیدی شهریار / ناسزا گفتی بسی بر پاسبانان دیار
خود شبی بزمی بپا کرد از زنان ماهرو / دید یک تن زان میان افکنده چین اندر برو
کفت این از چیست؟ گفت ای شهریارکامجو / کرده با من چند گه سبزی فروشی دل نکو
نیز من امشب قرار وصل دادستم بدو / چون حدیث او به پایان رفت، شاه نیکخو
با چنین آبادی ملک و خوشی و کر و فر / با خودآرائی و آرایش نبود او را نظر
جامهای از پنبه بودش هر دو رویه آستر / وآن هم آرنجش همیشه پینهدار و نیمهدر
لیک گاه جود و بخشش داشت در پیش نظر / سنگ را همتای گوهر خاک همسنگ زر
باری اندر ملک داری درّ عدل و داد سفت / هم به نام نیک، تخت و تاج را بدرود گفت
جانشینان ورا شد جهل و استبداد جفت / طالع بیدارشان از جهل و استبداد خفت
صرصر بیدولتیشان خرمن آمال رفت / پس گل قاجاریان ازگلشن عزت شکفت
بر در شیراز با خلقی گران میر دلیر / تاخت بر لشکرگه آقا محمد خان چو شیر
مهتر قاجار مردی کرد و باز استاد دیر / زین ثبات و پردلی شد بر امیر زند چیر
جنگها کردند تا شد روزگار از جنگ سیر / پهلوان زند آمد عاقبت زین جنگ زیر
اوست اندر پادشاهی مغز و اینان جمله پوست / یک تن ازاینان اگر شایان تحسین است اوست
بیدورنگی بد، به دشمن دشمن و با دوست دوست / آفرین بر شهریاری کاینش طبع و اینش خوست
گاه کوشش راست گفتی ساخته از سنگ روست / گاه تدبیر آنچه گفتی خلق گفتندی نکوست
فرقهٔ قاجار از جان بندهٔ درگه شدند / مردم کوه پتشخوارش ز جان همره شدند
الغرض نیمی ز ایران بندگان شه شدند / دشمنان خانگی چون زین خبر آگه شدند
جنگجویی را همه تن سوی میدانگه شدند / لیک در میدان آن شیر ژیان روبه شدند
باری او را بود در شاهی دو خوی ناپسند / خست بسیار و بیانصافی بالابلند
نیمهٔ مردان کرمان را به خواری چشم کند / دخترانشان را به ذل بردگی اندر فکند
پس بکندش چشم و آوردش به ری بسته بهبند / راند حکمی زشت بر لطفعلی خان. شاه زند
میرزا شهرخ که بود اندر خراسان حکمران / پور نادر شه بد و بودش جواهرها نهان
بود نابینا و شد تسلیم خاقان جهان / وز شکنجه مرد مسکین، اینت خصمی بیامان
شد به رزم روسیان زآن پس سوی تفلیس، خان / گنجه و تفلیس بستد شد سوی شوشی روان
اندر اردوگاه پیرامون شوشی نیمشب / کرد از دو خادم دیرینه خربوزه طلب
بهرش آوردند و شه بنمود بر آنان غضب / کفت ازین خربوزه خوردستید بیشرط ادب
بامدادان چشمهاتان برکنم تا زان سبب / عبرت افزایید زیرا عبرت افزاید تعب
شد سپس فتحعلی شه اندر ایران پادشا / بود سلطانی رحیم و شهریاری با حیا
لطفها فرمود بر فتحعلی خان صبا / شعر و صنعت یافت از تشویق او قدر و بها
هم در آن ایام جنگ روس و ایران شد بپا / انگلیسان وعدهها کردند بیشرط وفا
بست ناپلیون با فتحعلی عهد وداد / زان بریتانی به بیم افتاد و برگشت از عناد
بست با قیصر، علیرغم بناپارت اتحاد / کرد اندر بارهٔ قفقاز وگرجستان فساد
نیز با فتحعلی شه دم زد از صلح و سداد / زان میان فتحعلی شه کرد بر وی اعتماد
روس با ما جنگ کرد و در گلستان عهد بست / لیک ناگه عهدهای بسته را در هم شکست
حمله بر تبریز کرد و داد جنگی تازه دست / عاقبت در ترکمانچایی ز نو پیمان ببست
وآن قرار جابرانه همچنان برجای هست / چند شهر از ما گرفت و نام ما را کرد پست
شاهعباس از پس آن عهد و پیمان خوار شد / نایب شه بود لیکن راندهٔ دربار شد
متهم شد در شکست روس و بیمقدار شد / در خراسان رفت و آنجا زاندهان بیمار شد
خاک طوس از آن قد بالنده برخوردار شد / شاه هم در اصفهان از زندگی بیزار شد
جانشین بد شه محمد زادهٔ عباس شاه / زانکه عهد روس و ایران بد بر این معنی گواه
لیک فرزندان شه بودند اندر اشتباه / هریکی خود را شهی خواندند با خیل و سپاه
ظل سلطان شد علیشاه و بهری برشد به گاه / جانشین بیرون از آذربایجان شد کینهخواه
زادگان شاه ماضی هر یکی شاهی بدند / هر یکی در ملک چون شیر دژآکاهی بدند
لیک با تهدید قیصر جمله روباهی بدند / مر محمد شاه را خدام همراهی بدند
تابع استاره کشته ارچه خود ماهی بدند / در بر قائم مقامش عبد درگاهی بدند
خواجهبوالقاسم به کار روس و ایران دست داشت / در منظم کردن ایران بسی همت گماشت
در فن انشا ز نو تخمی به باغ فضل کاشت / شعر را نیکو سرود و نامه را نیکو نگاشت
در امور ملک رایات اولیالامری فراشت / زان سبب افکار دربار شه از وی روی کاشت
میرزا آقاسی اندر فتح اقلیم هرات / جنب و جوشی کرد لیکن پیش آمد مشکلات
ساخت بهر خود ضیاع وافر از ملک و قنات / دست و پایی کرد تا شه را پدید آمد وفات
ناصرالدینشه بری رخ کرد چون شد شاه مات / بود همراهش وزیری داهی و عالی صفات
چون که ناپلیون بهسوری «سن هلن» شد رهسپار / بسته شد اندر اروپا عهدهای استوار
یافت لوی هجدهم بر مسند شاهی قرار / اختلافات اروپا ختم شد یک روزگار
وز دگر سو جنبش علمی به عالم یافت بار / لیک ایران بود غرق خواب جهل و اضطرار
مردم هشیار دنیا در خیال سروری / روز و شب مستغرق تدبیر و حیلت گستری
گرم نشر صنعت و علم و رعیتپروری / بهر کالای وطن در جستجوی مشتری
در نهان ستوار کرده پایهٔ جنگآوری / لیک ایران زندگانی را شمرده سرسری
ناصرالدین شه جوانی بود نادانسته کار / مهد علیا مادرش درکارها دایر مدار
مردم دربار هر یک ناکسی مردمشکار / بود تنها صدر اعظم در پی اصلاح کار
فکرتش آن بود تا با روسیان آید کنار / وز هری آرد به کف تا غزنی و تا قندهار
اندرین فکرت وزیر شه میان را تنگ بست / ریشهّ بیداد کند وگردن رشوت شکست
دزد و جاسوس و سخنچین ز احتسابش گشت پست / جمع و خرج ملک را تنظیم داد آن حقپرست
سخت بگرفت اقتدارات پراکنده به دست / لیک غافل بود کاو را در پی است آن پیل مست
مادر شه با دگر درباریان شوربخت / همره بیگانگان کشتند وکوشیدند سخت
شاه را دادند بیم از انتقال تاج و تخت / چاه چربک خورد و بنهاد اره بر پای درخت
خواجهشدخلوت گزین،و آخر به کاشان برد رخت / شد دل دانشوران اندر فراقش لخت لخت
از پس مرگش در ایران فکر نام و ننگ مرد / خون اوگفتی که نقش عزت از ایران سترد
ماند ایران در شمر همباز کشورهای خرد / انگلیس و روس از آن ساعت در ایران دست برد
قدرت همسایگان یکسان گلوی ما فشرد / گشت برپا فتنهٔ ایلات ترک و لر و کرد
ما و ژاپن همسفر بودیم اندر آسیا / او سوی مقصد شد و در نیمهره ماندیم ما
ملک آلمان را منظم ساخت بیزمارک از وفا / خورد ناپلیون سوم زو شکست اندر وغا
پهنهٔ آمریک شد میدان هر زورآزما / هرکسی کرد از برای خود بهنوعی دست و پا
جنبش ملی بمرد اندر دل ایرانیان / فکر بسط و ارتقاء عسکری رفت از میان
بود ایران امن و دولت خفته اندر پرنیان / چون کسی کاو خسبد اندر بیشهٔ شیر ژیان
علم تاریخ و ادب راگشت بازاری عیان / هم اصول و حکمت و فقه و معانی و بیان
خودکرفتم شافعی و بوحنیفه زنده کشت / یا سخن چون روزگار انوری ارزنده گشت
چیست حاصل گرنه بیخ فقر و ذلت کنده گشت / بخت کشور شد سیهچون رخت لشکر ژنده گشت
شه که در معنی بر شاهان عالم بنده کشت / معنویت نیست در ملکش وگر پاینده گشت
گر تناسب را بگیریم از ملوک غزنوی / ناصرالدین شه به مشرق بوده سلطانی قوی
صاحب تدبیر و عزم و رای و طبع مستوی / جمع در وی جمله آداب و صفات خسروی
کشورش ز امن و رفاه و علم و صنعت محتوی / در قضایا کرده از فکر عمومی پیروی
این شنیدم کز پس سی سال شاهی گفت شاه / کای دریغا از چه روکردم اتابک را تباه
باد بر زخمش پس از سی سال خورد و کرد آه / وز حدیث بیوزیریک گشت خستو بر گناه
یافت کز بیزمارک، زی پاریس برد آلمان سپاه / وانگلستان از وزیران، زد به مرز هند راه
شد فراهانی تباه وگشت اتابک ناپدید / بر سپهسالار هم از مفسدان آفت رسید
دیر شد هنگام اصلاحات و شد مویش سپید / کشت از درباریان سفله یکسر ناامید
در سیاست چارهای جز روز طی کردن ندید / دست از مرو و هرات و خیوه و اترک کشید
در مسیل مسکنت بغنود و چندی برگذشت / سر ز جا برداشت آنساعت که آب از سرگذشت
قسمتی از روزش اندر حاجت کشورگذشت / باقی اوقات او در زین و در بستر گذشت
وز پی گردش یکی سوی اروپا برگذشت / ماندش از پنجاه ساله خسروی این سرگذشت
مرگش آغاز غمان دورهٔ قاجار شد / واز قضا تاریخ مرگش هم «غم بسیار» شد
شه مظفر اندکی از ملک برخوردار شد / زانکه او هم ز اول شاهنشهی بیمار شد
انقلاب فکری اندر عهد او برکار شد / جلسهها ایجاد گشت و فکرها بیدار شد
از فرنگ آمد به ایران طرفههای رنگرنگ / شاه را مجذوب کرد آوازهٔ شهر فرنگ
زی فرنگستان سه کرت شاه ایران راند خنگ / خواست تا ایران شود همچون فرنگستان قشنگ
زان سبب کرد از اجانب قرضهایی بیدرنگ / شد خریداری از آن زر اندکی توپ و تفنگ
تلگراف اندر زمان ناصرالدین شد درست / پس مظفر شاه گمرک را نمود اصلاح و پست
مردم از بلژیک آورد و به کار انداخت چست / با اتابک داد او کار صدارت را نخست
پس امینالدوله را آورد و ز او اصلاح جست / لیک با دربار فاسد کی شود کاری درست
کر و فری کرد عینالدوله اندر کار ملک / لیک از آن پیچیده تر شد عقده دشوار ملک
کی به زور هایهو رونق پذیرد کار ملک / کی شود ادبار ملک اصلاح از دربار ملک
شاه خود بیمار و مانده بیدوا بیمار ملک / رشوت و تزویر و دزدی رایج بازار ملک
رفته رفته شد ز عینالدوله دلها پرگزند / در مجالس گفتگوها شت برضدش بلند
کرد عینالدوله جمعی را ز دانایان به بند / چند تن را درکلات و اردبیل اندر فکند
تاجران هم رنجه از لَت خوردن تجار قند / زین سبب بازارها شد بسته زین آزار چند
سیدی شد کشته وز غوغاییان فریاد خاست / مرد و زن از بارگاه شهمظفر دادخواست
لیک عینالدوله اندرکار خود استاد راست / گفت بایدکاقتدار پشه را از باد کاست
پادشه گفتش که دربار شهنشه داد جاست / مرجع خلقست اگر هفتاد اگر هشتاد پاست
سیّد آزاده عبدالّه که بود از بهبهان / همچنین سید محمد عالم بسیاردان
با دگر دانشوران و فاضلان و عالمان / جملگی گشتند سوی مسجد جامع روان
گشت در ری انقلابی آشکار اندر زمان / هرج و مرج افتاد در بازار و برزن ناگهان
هیئت روحانیان رفتند از ری سوی قم / تاکه از این ملک فرمایند هجرت کلهم
صدر اعظم کرد بامردم ز هر سو اشتلم / لیک گفتش جنبش ملی که، هان ای خواجه قم!
طبل آزادی کشید آواز چون رویینه خم / خلق باز آمد ز شه عبدالعظیم و شهر قم
کشت عینالدوله از کار صدارت برکنار / از پس او شد مشیرالدوله را آغاز کار
داد بر مشروطه فرمان خسرو والاتبار / منتخب شد مجلس شوری در اول روزگار
یافت قانون اساسی در ولایت انتشار / انجمنها گشت برپا در همه شهر و دیار
اینهمه آثار شاهان خسروا، افسانه نیست / شاه را شاها، گزیر از سیرت شاهانه نیست
خسروی اندر خور هر مست و هر دیوانه نیست / مجلسافروزیز شمعاست آری از پروانه نیست
اینک اینک کدخدایی جز تو در این خانه نیست / خانهای چون خانهٔ تو خسروا ویرانه نیست