ملک‌الشعرای بهار › صف زندان نمرهٔ دو| ” میراث‌دار ادب پارسی “

پس ره نمرهٔ دو پیمودم / زان که خود راه را بلد بودم
ایستادم به پیش آن درگاه / چه دری‌، لا اله الا الله‌!
دخمه‌ای تنگ و سوبه‌سوی ‌و نمور / واندر آن دخمه چند زنده‌به‌گور
هر یکی در کریچه‌ای دلتنگ / بسته بر رویشان دری چون سنگ
داشت دهلیزی و بر آن دهلیز / بود بسته دری ز آهن نیز
به درون رفتم از همان در، من / که بدم رفته بار دیگر، من
گرد برگشتم از یکی رهرو / پیش سمجی که بود مسکن نو
بر در نمرهٔ یک استادم / وان قلاوور را فرستادم
تا بگوید ز خانه‌ام باری / بستر آرند و فرش و ناهاری
پس نگه کردم اندر آن دالان / دیدم آنجا گروهی از یاران
هریک استاده گوشه‌ای خسته / چند تن در به رویشان بسته
میر مخصوص کلهر و خسرو / چندی از دوستان کهنه و نو
شده هر یک به دیگری مأنوس / پنج شش سال هر یکی محبوس
میرکلهر نمود از سختی / ناله‌، وز روزگار بدبختی
گفت شش سال بودم اندر بند / چار دیگر بر او برافزودند
چون شود مرد لشگری قاضی / شود انسان ز قاضیان راضی
کلبهٔ عهد پیش را دیدم / خوردم آنجا ناهار و خوابیدم
ظاهراً تازه همتی کردند / وان قفس را مرمتی کردند
پاک و بی گرد و آب و جارو بود / مبرزش نیز پاک و بی‌بو بود
هان و هان تا مگر نپنداری / که اطاقیست خوب و گچ‌کاری
عرض و طولش چو تنگنای عدم / سه قدم طول بود در دو قدم
بهتر از زنده در چنین مرقد / آن که مرده است و خفته زیر لحد
نبود کار مرده جنبیدن / نیست محتاج خوردن و ریدن
هست‌، تا هست آدمی زنده / گاه جنبنده گاه ریزنده
عادت آدمی است آمیزش / خور و خفتار و جنبش و خیزش
این همه در یکی کریچهٔ تنگ / گفتنش نیز هست مایهٔ ننگ
با بشر هیچ کس نکرده چنین / حیوان نیز نیست درخور این
بود اندر زمانه‌های قدیم / گاه‌گاهی چنین عذاب الیم
لیک در دورهٔ تمدن و دین / با بشر کس نکرده است چنین
تازه این جایگاه احرار است / وای از آنجا که جای اشرار است