ملک‌الشعرای بهار › در نیکامی و بدنامی می گوید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آه‌ از انسان که‌ چون‌ شود سوی پست / هیچ چیزش نمی‌شود پابست
ور شود سوی اوج‌، شاه شود / برتر از آفتاب و ماه شود
گه به عین‌الحیات گیرد جا / گَه شود شوم‌تر ز مرگ فجا
نیکنامی عزیزتر چیزی است / فرخ آن کو به نیکنامی زیست
مرد بدنام مایهٔ ننگ است / زان‌سبب سوی ننگش آهنگ است
دشمن مردمان به سر و علن / کز چه دارند مردمش دشمن
آن که اندر زمانه شد بدنام / طشت رسوائیش فتاد از بام
نیکنامی بر او حرام شود / دشمن مرد نیکنام شود
هرکه را نیک یافت بد خواند / تا بد خویشتن بپوشاند
این همه ظلم و جور و بدعت‌ها / وین بدآموزی و شناعت‌ها
زادهٔ فکر این گروه بود / کآدمیزاد از آن ستوه بود
به خطایی که کرده از این پیش / خلق‌را ساخته‌است‌دشمن خویش
وز سَر عجب و نخوت و پندار / نگشوده لبی به استغفار
بلکه هنجار بدتری گیرد / صفت کوری وکری گیرد
پیِ پامال کردن یک بَد / می کند صد بدی ز فرط خرد!
این‌چنین کس، سزای نفرین است / بدترینی که گفته‌اند این است ‌!
هیچ نشنیده نکته‌ای ز اصحاب / هیچ ناخوانده صفحه‌ای زکتاب
خوب و بد را به‌پای نفع برد / هرچه نفعی نداشت بد شمرد
خویش را شیر شَرزه اِنگارد / خلق را صید خویش پندارد
جود را عجز می‌شمارد او / وز چنین عجز عار دارد او
گر فلوسی به کس دهد روزی / هست ازآن فلس بر دلش سوزی
تا ازو پس نگیرد آن انعام / نشود سوزش دلش آرام
آن‌چنان دستِ آز بوسیده / که به عباس دوس دوسیده
خویشتن را ز فرط جهل و جنون / خوانده گه پطر وگاه ناپلئون
لیک اندر عمل ز خوی درشت / دست ضحاک را ببسته به پشت
در سیاست ز فرط کین و لجاج / گوی سبقت ربوده از حجاج
محوکرده به خنجر خون‌ریز / نام تیمور و شهرت چنگیز
خوانده از جهل و قلت مایه / خلق را طفل و خویش را دایه
دایه‌ای مهربان‌تر از مادر / که بریده است کودکان را سَر
گلوی شیرخواره بفشرده / عرضشان برده، مالشان خورده
همه‌چشمش‌به‌مال‌همسایه است / وای ‌طفلی کش ‌این ‌سبع‌ دایه است
متجددنما و کهنه‌پرست / بی‌رقم‌، قوشچی و بی می، مست
گویی از ملّت و خدا و نماز / گوید این ژاژها به دور انداز
کهنه شد دین وکهنه نیست به کار / دهر نو شد تو نیز چیز نو آر
گویی از چیزهای نو آن است / که جماعت سزای احسان است
هست کشور چو پیکری هشیار / عضوش این توده مردم بسیار
بدبودهرچه‌خلق‌بدبیند / برگزیده است آنچه بگزیند
کار مردم به‌دست مردم نه / کار مردم به‌دست مردم به
چون شنید این‌، ره دگر پوید / از علیّ ولی سخن گوید
گوید از کینه در حق اجماع / که همج اا خواندشان علی و ر‌عاع اا‌
مردمان را همج خطاب کند / جاهل ‌و گول و کج‌ حساب کند
خویش را از علی گرفته قیاس / فرق ننهاده فربهی ز آماس
ای علی ناشده مکن دغلی / منگر خلق را به چشم علی
آن که غالی اا خداش پندارد / با تو بسیار فرق‌ها دارد
اوست شیر خدای عزّوجل / توسگ کیستی‌؟ جناب اجل
تو علی نیستی معاویه هم / وان یزید درون ه
کاندو بودند مهتران عرب / صاحب‌علم‌و جود وفضل‌و ادب
تو یکی ملحد بداندیشی / دشمن خلق و عاشق خوبشی
نه شرف بوی کرده‌ای نه گهر / نه پدر دیده‌ای و نه مادر
زادهٔ فتنه‌ای و فتنه ‌نهاد / فتنه بر خوبش گشته‌ای‌، فریاد!