ملک‌الشعرای بهار › حکایت دیوانه‌ای که سنگ به چاه اندخت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کرد دیوانه‌ای به چاه نگاه / عکس خود را بدید در ته چاه
سنگی افتاده بد به راه اندر / هشت آن سنگ را به‌چاه اندر
مردم شهر رنج‌ها بردند / تا که آن سنگ را برآوردند
توپی آن سنگ اوفتاده به چاه / عاقلان در تو می کنند نگاه
وقت بسیارکرد باید صرف / تا برونت کشید از آن‌چه‌ ژرف
پدرت فتنه بود و مادر شر / نیک مانی به مادر و به پدر
هرکه زی‌ مردمان وجیه بود / زی تو پتیاره‌ و کریه بود
وان که نزد تو آبرو دارد / دست پیش کسان برو دارد
وه چه خوش گفت اوستاد طریق / زاد سرو حدیقهٔ‌تحقیق
« کآدمی‌چون بداشت‌دست‌ازصیت / هرچه‌خواهی‌بکن که‌فاصنع‌شیت‌»