ملک‌الشعرای بهار › در صفت محبس تأمینات| ” میراث‌دار ادب پارسی “

اندرین ‌حجره‌ام ‌پس‌ از خور و خواب‌ / نیست چیزی انیس غیرکتاب
مه اردی‌بهشت و لاله به باغ / من در اینجا چو لاله دل پر داغ
دستم آزاد و بسته است دلم / تن درست و شکسته است دلم
سوزد از تاب تب هماره تنم / گونی از آتش است پیرهنم
دهدم دردسر مدام عذاب / بس که بیگاه می‌پرم از خواب
چشم‌انداز من زگوشهٔ بام / ناف‌شهر ری است و شارع عام
های‌وهو‌یی که‌اندرین‌مأوی است / به خدا گر به محشرکبری است
پر الا لا وگیرودار و غلو / چون گه جنگ رستهٔ‌ اردو
بانگ گردونه‌های آب‌فشان / می‌دهند از غریو رعدنشان
لیک رعدی که بیخ گوش بود / بام تا شام در خروش بود
دم بدم رعد و برق ولوله است / متصل در اطاق زلزله است
من که بودم انیس خاموشی / بود با خلوتم هم‌آغوشی
از نسیمی که می‌وزید بدر / می‌پریدم ز خواب وقت سحر
دور از شهر و در میان گروه / خلوتی داشتم به دامن کوه
از ره کینه بخت وارون کار / بسترم را فکند در بازار
گفته‌ام در قصیده‌ای کم و بیش / شرح این‌های‌وهوی‌رازین پیش
نوک خیابان وسیع‌ترگشته / رفت و آمد سریع‌ترگشته
گشت گوشم کر از ترنک ترنک / مغزم آشفت ‌از این غریو و غرنک
روزی از روزهای فصل بهار / رعد و برقی عظیم بود به کار
هر زمان برق سخت جنبیدی / بر سر بام‌ها غرنبیدی
گرچه بد برق و تندری‌ نزدیک / گوش‌،‌بانگش نمی‌شنید ولیک
زان که گردونه‌های راهگذر / ره ببستی به غرش تندر
کرده در بیخ گوشم آماده / چرخ گردون هزار اراده‌
می‌رود خواب‌و می‌پرد هوشم / می کفدمغز و می‌درد گوشم