ملک‌الشعرای بهار › غزل مرادف| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هرکه او یار محترم دارد / دگر اندر جهان چه غم دارد
خوبرویان شهر را دیدم / هرکه چیزی ز حسن کم دارد
لیک شکر خدا که دلبر من / خوبی از فرق تا قدم دارد
بهر عشاق دام‌های بلا / زیر آن زلف خم‌ بخم دارد
هست تیر نظر حرام بر او / صفت آهوی حرم دارد
گشت رام «‌بهار» آهویی / که ز خلق زمانه رم دارد
شام خوردیم و تخت خوابیدیم / می قوی بود سخت خوابیدیم
تازه خوابم ربوده در بستر / غرشی خواب من ببرد از سر
جستم از خواب و دیده برکردم / سوی دلدار خود نظر کردم
دیدم آن رشک لعبت چینی / خرّ و خرّی فکنده در بینی
نرم نرمک دو دست یازیدم / بالشش زیر سر طرازیدم
سر او را به مهر کردم راست / بوسه‌ای‌نیز حق زحمت خواست
باز خفتیم دست در آغوش / که برآمد ز کام خفته خروش
خرخری همچوکوس اسکندر / یا نفیر جهاز در بندر
باز گفتم ز قوّت باده است / یا سر نوش لب کج افتاده است
نرم نرمک سرش برآوردم / بالشش زیر سر عوض کردم
همچنین نازبالشی کوتاه / بنهادم به زیرکردن ماه
دست برداشتم ز گردن او / تن خود دورکردم از تن او
کردم آن راکه بود از استادی / تا تنفس کند به آزادی
خسته گشتم ز چند لحظه عمل / سر نهادم به بالش مخمل
ناشده گرم خواب‌، چشم حقیر / باز برشد زکام خفته نفیر
جستم از خواب وکردمش بیدار / گفتم آرام باش وگیر قرار
ای سیه‌چشم‌! خروپف تا چند / نخره کوته که شد سپیده بلند
گفت لختی زکام بودم من / شب دوشینه کم غنودم من
پر و پایی نداشت گفتارش / خفت و تا صبحدم همین کارش
من بخفتم به حجره دیگر / گفتم این قطعه را به خواب اندر:
زن که دربینیش نم و ورمست / زشت باشد اگر چه محترمست
تنگ خفتن چه سود با جبریل / در بُن گوش‌، صور اسرافیل
شب چو در این اطاق گردآلود / می‌جهیدم ز خواب زودا زود
یادکردم ز قصه دیرین / ساختم این حکایت شیرین
راستی جای پرهیاهوئیست / وز پی دفع خواب داروئیست
در دم در قلاوزی بدپوز / هردو ساعت‌ عوض‌شود شب‌ و روز
با قلاور مبال باید رفت / با شتر در جوال باید رفت
ور قلاور نداد رخصت ربست‌ / حال زبر جامه‌، دانی چیست
هست عیشی منظم و عالی / جای بعضی ز دوستان خالی
اندرین حال بهر دفع ملال / به سوی شاعری کشید خیال
سه قصیده سروده‌ام اینجا / طبع را آزموده‌ام اینجا
غزل و قطعه گفته‌ام بسیار / که رسیده است شعرها به هزار
نیز اندرزهای آذرپاد / که به از آن کسی ندارد یاد
به گزارش ز «‌پهلوی‌نامه‌» / سر بسرگفته‌ام به یک چامه
دیدم این شعرها پراکنده است / دفترم از نظیرش آکنده است
به که خامه به نظم چست کنم / دفتر تازه‌ای درست کنم
یادم آمد که با «‌سنائی‌» من / گفته‌ام‌پیش‌از این به خواب سخن